5 ديدار فيروز شاه و عين الحيات
چون شب درآمد شاه سرور در حرم درآمد ، و عين الحيات را طلب كرد و گفت : اى جان پدر ترا از بهر آن طلب كردم كه با تو مشورتى كنم تا تو چه مصلحت مىبينى ؟ يك برادرت بقتل آمد و يكى را گرفتند . اكنون در خلاص او انديشهيى كردهايم ، اكنون در آن انديشه با تو مشورتى خواهم كردن كه عاقلان روزگار گفتهاند ، شعر :
مشورت رهبر صواب آمد * در همه كار مشورت بايد
كار آنكس كه مشورت نكند * نادره باشد ار صواب آيد
عين الحيات گفت : آنچه پدر بزرگوار گويد عين صواب و مسئلهء « 1 » بىجواب خواهد بودن . شاه سرور گفت : اى دختر ميخواهم كه اين مرزبانرا كه غلام خواجه الياس بازرگانست ، در پاىتخت خود او را اختيار كلى بدهم كه جوانى بس صاحب ادب و صاحب شجاعتست . در پاىتخت من كسى كه لايق آن باشد كه او را بر طرف كشمير بفرستم به غير ازو كسى نيست كه لايق اين كار اوست . [ او ] و جوان ديگر كه فرخزاد
هامش
( 1 ) - مسئله در اين نسخه همه جا به همين نحو ضبط شده است نه به آن صورت كه امروز بعض متعصبان بحفظ اصول و قواعد عربى در زبان و خط فارسى ، مينويسند ( يعنى : مسأله ) .