بخوردند . شاه سرور از براى عزاى پسرش شاه غضنفر شراب نمىخورد . بعد از اكل و شرب خواجه طيفور وزير در سخن درآمد و گفت : اى خواجه الياس خوش آمدى و درين مدت كه تو از تعز رفتهاى كجا بودهاى ؟ خواجه الياس گفت كه بر طرف مغرب زمين رفته بودم ، هرچند كه سفر را بلاى عظيم گفتهاند و محنت اليم در سفر موجودست اما بىراحت و بىفايده نيست ، شعر :
قدر مردم سفر پديد آرد * خانهء خويش مرد را بندست
چون به سنگ اندرون بود گوهر * كس نداند كه قيمتش چندست « 1 »
* *
مردم به شهر خويش ندارد بسى خطر * گوهر بكان خويش نيارد بسى بها « 2 »
و نيز حكماى اهل خرد گفتهاند :
آب در گشتن است همچو گلاب * چون نگردد بگندد از تف آب
كى شود مايهء نشاط و سرور * هم در انگور شيرهء انگور
هرچند در سفر خيلى زحمت كشيدم اما درين سفر چنين ورناى زيبا و پهلوانى مبارز بدست آوردم ؛ آنگاه زبان برگشود و فيروز شاه را مدح و ثنا گفت و [ از ] پهلوانى و مبارزت و شجاعت و سخاوت و عقل و خرد او بسيار بگفت ، بعد از آن حكايت قلعهء جميله و گرفتن قطير و قاطر و حكايت آمدن سپاه زنگبار و كشتن هورنگ زنگى جمله را تقرير كرد ، بعد از آن امر كرد تا آن دو غلام ياغى شده را دست و گردن بسته و هر يكى را سرى در گردن آويخته درآوردند و در برابر شاه سرور يمنى باز داشتند . ملك بخشم و غضب در ايشان نگاه كرد و گفت : من شما را بزر خريدم و از خاك برداشتم ، شما را كتوالى قلعهء جميله دادم ، با من ياغى شديد و بر روى خدمتكاران من شمشير كشيديد ، شما را بعلامتى بكشم كه مرغ و ماهى را بر حال شما گريه آيد . حكم كرد تا قطير را گردن زدند . با پسرش شاه اسد گفت : اى جان
هامش
( 1 ) - شعر از اديب صابرست .
( 2 ) - شعر از عبد الواسع است .