پيش رفت و با خواجه الياس گفت كه اى خواجه اين جوان كه به استقبال ما آمده است فرخزاد منست كه از من غايب شده بود ، اينجا بهم رسيديم . خواجه الياس نيز خرم شد . پس از آنجا روانه شدند تا بدان جنگ جا رسيدند . سر هورنگ زنگى را در گردن قطير آويختند و چند سر ديگر از آن زنگيان كه بدست فيروز شاه بقتل آمده بودند از گردن قاطر آويختند و بعد از آن رو بلشكرگاه يمن كردند تا بدان سپاه رسيدند ، بر كنار سپاه فرود آمدند .
فرخزاد پيش شاه سرور آمد و خدمت كرد و گفت : شاه يمن را در عزّ و كامرانى هزار سال بقا باد . بنده به حكم شاه به استقبال خواجه الياس و كاروان رفتم ، در فلان موضع رسيدم ، آن جوان [ را ] كه پيروز زنگى و ميسرهء زنگى را كشته بود در ميان هزار زنگى در جنگ ديدم ، تا عاقبت آن سپاه را بشكست و سالار آن سپاه را بكشت .
معلوم كردم او شاهزادهء زنگبار بود كه بمحبت شاه خوبان عين الحيات با هزار سوار آمده بود ، كه با هزار سوار آمده بود تا مملكت يمن را بگيرد و شاه خوبان را بضرب دست ببرد . آن غلام خواجه الياس بتن تنها هورنگ را بكشت و آن هزار سوار را هزيمت كرد . من به دو رسيدم و سلام شاه را رسانيدم و گفتم كه من به استقبال شما آمدهام ؛ و معلوم كردم كه درين راه كه مىآمده است بقلعهء جميله رسيده است ، آن دو برادر كه غلامان شاهند ، قطير و قاطر كه با شاه ياغى شده بودند ، از آن قلعه بيرون آمدهاند كه كاروانرا غارت كنند ، هم آن غلام خواجه الياس با اهل قلعه جنگ كرده است و آن سپاه قلعه را شكسته است و آن دو غلام شاه را گرفته است ؛ اينك آمدهاند ، بر كنار سپاه فرود آمدهاند . اجازت حضرت هست كه ايشانرا به خدمت شاه بياوريم تا شرف خدمت شاه را دريابند ؟ شاه سرور از گرفتن قطير و قاطر عظيم خرم شد ، گفت : زهى غلام خواجه الياس كه هنوز به خدمت ما نيامده و انعام ما به دو نرسيده خيلى كارهاى عظيم را از بهر ما كرد ! اولا سپاه كشمير را بشكست و [ ثانيا ] قلعهء جميله را بگرفت و قطير و قاطر را بگرفت كه چندين سالست كه با من ياغى شده بودند ، سپاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٢١