من آورد . هورنگ شاهزادهء زنگبار پسر كورنگ هم از بهر تو با هزار زنگى آمده بود كه ترا بستاند و بملك زنگبار برد ؛ هم آن غلام خواجه الياس آن زنگى را بكشت و آن سپاه را بشكست . آنچه او كرد رستم دستان و سام نريمان نكنند . آنگاه بسيارى تعريف فيروز شاه كرد ، هم از حسن و هم از شجاعت و سخاوت [ او ] بسيارى بگفت . عين الحيات با خود گفت كسى را كه چندين تعظيم باشد او غلام نباشد . گويا چه كسى باشد و بچه كار درين مملكت آمده باشد ؟
شاه سرور در حرم درآمد ، در فكر و انديشهء شاه ليث افتاد كه آن فرزند را چگونه بدست آورم ؟ درين فكر آن شب بسر برد ؛ روز ديگر بر تخت برآمد و بار داد تا جملهء امرا و وزراء درآمدند . شاه سليم با اعيان مملكت هريك بر جاى خود قرار گرفتند . نعمت كشيدند و طعام بخوردند . شاه سرور از بهر تعزيت غضنفر و بردن شاه ليث عظيم ملول بود ، در مجلس شراب نمىنشست ، چون لحظهيى بگدشت در سخن درآمد ، با خواجه طيفور وزير گفت : اى خواجه طيفور ، نگويى تا چه تدبير كنم ؟ شاه ليث را از دست كشميريان چون خلاص كنيم ؟ خواجه طيفور گفت :
اى شاه ما را مىبايد كه سپاهى بدان طرف بفرستيم كه بضرب دست شاه ليث را بيارد . شاه سرور گفت كه در پاىتخت من كسى كه لايق اين كار باشد كه باشد كه او را روانه كنم كه اين كار بكند و فرزند مرا بياورد ؟ فيروز شاه اين سخن بشنيد ، با فرخزاد گفت : اى برادر اين كار را من قبول ميكنم . فرخزاد گفت : شاهزاده حاكمست . من نيز در خدمت مىآيم . فيروز شاه زبان بمدح شاه سرور برگشود و ملك را دعا كرد و ثناى شاه سرور بگفت ، بيت :
بجز بفتح نشد تيغ تو جدا ز نيام * بجز بسعد نشد تير تو جدا ز كمان
ايا مظفر كشور گشاى دشمن بند * ايا مؤيد دينار بخش شهرستان
اگر شاه جهانرا اجازت باشد بنده كه غلام خواجه الياسم با فرخزاد سپاه برداريم