كسى را كه اين همه هنر و خصلت و حسن و شجاعت باشد او غلام نباشد . سودايى در دلش درآمد ، در فكر و انديشه فرو رفت . گويند كه از آن روزى كه آن سه صورت را در باغ جنت آباد بر درخت چنار ديده بود ، دايم در انديشهء آن بود تا بداند كه آن صورت كيست . گويند كه اين شاهزادگانى كه دعوى عشق او مىكردند فرستاده بود و صورت ايشانرا نقش كرده بود ، و آنچه او ديده بود آن نبود .
مؤلف اخبار روايت كند كه چون خبر فيروز شاه بشنيد كه غلام خواجه الياس بازرگان چنين كارها كرده است ، اثر عشق « 1 » و محبت فيروز شاه در دلش بجنبيد و اثرى كرد . چون در روز اول در عالم بالا روح او را با روح فيروز شاه آشنايى بود ، درين عالم بظهور آمد . حكم كردند كه قاطر را در ميان ميدان شهر بزارى زار بكشتند . خبر در شهر افتاد كه شاه سرور مىآيد و آن غلام كه اين همه كارها كرده است با خود مىآورد . خلق شهر كار راستى استقبال كردند . جملهء خلق شهر از زن و مرد بدر رفتند .
روزى ديگر شاه سرور يمنى در زير چتر مىآمد ، فيروز شاه چون آفتاب انور در ميان پسران شاه سرور يمنى مىآمد . خلق شهر از آن حسن و جمال او عجب ماندند و به انگشت به يكديگر مىنمودند و دعا و ثنا مىكردند . شاه سرور در ايوان خود فرود آمد و از براى فيروز شاه و فرخزاد هم در ايوان شاه سرور جاى خوب تعيين كردند . شاه سرور در حرم درآمد ، عين الحيات پدر را استقبال كرد و دست پدر ببوسيد و از براى برادرانش بگريست كه يك برادرش را بكشمير برده بودند و يك برادرش را كشته بودند . شاه سرور گفت : اى جان پدر شكر كن كه غلام خواجه الياس بازرگان رسيد و پيروز و ميسرهء زنگى را بكشت . اگر شجاعت او نبودى ملك تعز را خراب كرده بودند [ ى ] و ترا به اسيرى بكشمير بردندى . آن پهلوان جهان چه مبارزيها نمود و چه پهلوانيها كرد و قلعهء جميله را گرفت و قطير و قاطر را بسته به خدمت
هامش
( 1 ) - در اصل : حسن