زنگبار را بشكست و پسر شاه زنگبار را كشت . اين كارها كه او كرد لايق آنست كه او را تربيت كنند .
خواجه طيفور وزير گفت كه شاه را بقا باد . معلوم داند كه از مال عين الحيات مبلغى كثير در پيش خواجه الياس بازرگانست ، اكنون مدتيست كه از شهر تعزّ رفته است و بعد از مدتى آمده است و چنين غلامى از براى شاه آورده است . او [ را ] نيكو حرمت بايد داشتن . شاه سرور حكم كرد كه خواجه الياس با غلام بيايند تا ايشانرا من ببينم .
فرخزاد پيش خواجه الياس آمد آنچه گفته بود و شنيده ، جمله را تقرير كرد ، گفت :
برخيزيد كه شاه سرور انتظار ميكشد و نگرانست . خواجه الياس دستى جامهء ملوكانه بيرون آورد تا شاهزاده در پوشيد ، بعد از آن بر مركب گلگون سوار شد . با خواجه الياس و فرخزاد و جمعى از غلامان روانه شدند . سپاه يمن ايشانرا ديدند و معلوم كردند ، در عقب ايشان روان شدند ، و فيروز شاه را به انگشت مىنمودند . قطير و قاطر را دست و گردن بسته و آن سرها در گردن ايشان انداخته ميرفتند ، تا در بارگاه آمدند و بايستادند . خبر بشاه سرور كردند كه خواجه الياس با غلامش آمدهاند و بر در بارگاه ايستادهاند ، [ در ] انتظار اشارت شاهند . گفت : درآيند . سرهنگان بدر رفتند كه درآييد كه اجازت شد !
فيروز شاه گفت : اى خواجه اول تو در رو كه تو خواجهء منى و من غلام توام . اول خواجه الياس قدم در بارگاه نهاد . تا پرده برانداختند خواجه الياس درآمد و از عقب خواجه الياس فرخزاد و از عقب فرخزاد فيروز شاه چون ماه تابان و خورشيد درخشان درآمد . شاه سرور نگاه كرد پسرى را ديد همچون چشمهء آفتاب بغايت صاحب جمال و قدى چون سروى كه در جويبار شجاعت بر رسته و ماه جمالش خسوف نگرفته و بر عارض چون سمن زلف مشكين كشيده ، بيت :
بر سمن از غاليه دارى نشان * بر قمر از مورچه دارى اثر
غاليه تا چند كشى بر سمن * مورچه تا چند نهى بر قمر