تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
پدر تو قاطر را بسته به تعزّ ببر و خبر فتح ما را بشاه خوبان ببر و قاطر را در شهر آنجا بر دار كنيد . شاه اسد با هزار سوار قاطر را برداشته بر بسته رو بتعزّ نهادند تا به شهر تعز رسيدند . اين خبر به عين الحيات كردند كه برادرت شاه اسد مىآيد . راوى داستان چنين روايت مىكند كه عين الحيات چون اين خبر بشنيد بغايت خرم شد و حكم كرد تا جمعى از بزرگان شهر تعز استقبال كردند ، شاه اسد را در شهر درآوردند . چون شاه اسد در شهر درآمد روان پيش عين الحيات آمد و خدمت كرد . عين الحيات برادر را پرسش كرد ، بعد از آن احوال جنگ و قتل برادرش غضنفر [ را ] سؤال كرد كه چون بود ؟ شاه اسد گفت : اى خواهر ، سپاه دشمن غالب بودند ، وقت بود كه شكست بر ما آيد ، آن خواجه الياس كه مبلغى مال از آن تو در پيش اوست ، آمد با كاروانى عظيم ، و غلامى صاحب جمال و صاحب كمال و بغايت شجاع و پهلوان با خود آورده است ، و در راه بقلعهء جميله رسيده‌اند قطير و قاطر كه از قلعه بدر آمدند كه كاروانرا غارت كنند ، آن غلام خواجه الياس جنگ كرده و قطير و قاطر را ، هر دو گرفته است و سپاه قلعه را شكسته است ، و پيروز زنگى و ميسرهء زنگى را هر دو بكشت . مگر از ملك زنگبار پسر شاه زنگبار ترا ناديده دوست داشته است ، و با هزار سوار دعوى كرده است كه من بروم ملك يمن را بگيرم و عين الحيات را بضرب دست از پدرش بستانم ؛ اين غلام خواجه الياس بازرگان بديشان رسيده و هورنگ زنگى را كشته است و آن سپاه را شكسته است . با خواجه الياس به خدمت پدرم آمد و دعوى مىكند كه شاه سپاه تعيين كند كه من در عقب شاه روز كشميرى بروم و ملك كشمير را بگيرم و شاه ليث را از بند كشميريان خلاص كنم . پدرت بسيار مالى بوى بخشيد ، او هم در حضور پدرم به ديگران بخشيد ، همچنان « 1 » كه حسن و جمال و شجاعت دارد صد چندان سخاوت و فتوت دارد . آنگاه بسيارى او را تعريف كرد . عين الحيات را عجب آمد ، با خود گفت كه
هامش
( 1 ) - در اصل : همچنان همچنان