تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
زالست « 1 » كه در خدمت ملك داراب بن ملك بهمن مىباشد . اين ملك داراب را پسرى بود فيروز شاه نام ، كه من و آن فيروز شاه بيك شب از مادر در وجود آمده‌ايم و از يك پستان شير خورده‌ايم و از يك استاد تربيت يافته‌ايم ؛ من در خدمت آن فيروز شاه مىبودم ، تقدير خداى تعالى چنان بود كه اين فيروز شاه شبى در باغ جنت آباد خوابى ديد ، صورتى به دو نمودند ، بدان صورت عاشق شد ، از خواب كه بيدار شد بر آن صورت عاشق شده بود ؛ بسيار زحمت كشيديم تا عاقبت معلوم كرديم كه آن صورت عين الحيات بوده ، شاه‌زادهء ملك يمن ، ما نقاشى سياوش نام فرستاديم ؛ فيروز شاه را تحمل نبود ، از ايران ، از پدر گريخت ، من در خدمت او بودم تا در راه جوانى قادر شاه نام با ما همراه شد ؛ در حوالى يمن رسيديم ، شبى دزدى چند بر ما زدند ، جنگ كرديم ، من در ميان جنگ زخم خوردم . مركب نيك داشتم ، مرا پيش گله‌بانى آورد ، و آن گلبان مرا به شهر مسلميه آورد . مركب و سلاح آنچه داشتم بفروختم ، تا زخم خود را معالجه كردم ، بىنوا گشتم ، بعد از آن به خدمت پيرى سبزىفروش رسيدم ، كمان كمانكشى را كشيدم ، به خدمت شاه سليم رسيدم ، اكنون در خدمت شاه سليم مىباشم ، با شاه سليم بدينجا آمدم ، اكنون بىآن فيروز شاه بايران نمىتوانم رفتن اما اين قدر ميدانم كه البته اين فيروز شاه هر جا كه باشد اينجا پيدا خواهد شدن كه محبوب او اينجاست . اين بگفت و آب در ديده درآورد و در فراق فيروز شاه گريان شد . فيروز شاه نيز گريان شد و گفت : اى برادر هيچ غم مخور كه منم برادر تو فيروز شاه كه خدايم بقدرت به تو رسانيد . چون فرخ‌زاد نام فيروز شاه بشنيد خود را در پاى فيروز شاه انداخت و پشت پاى فيروز شاه را ببوسيد و از شادى مىگريست و ميگفت ، شعر :
جان من مستمند محنت فرسود * اقبال تو دريافت و گرنه شده بود !
شكر ايزد تعالى را كه كار دل رنجور از تاريكى شب ديجور بروشنايى
هامش
( 1 ) - در اصل : زالم .