تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
رسيد و حال جان مهجور از بيگانگى بآشنايى كشيد . بعد از غم بشادى و بعد از فراق بوصال رسيدم . بيت :
هزار شكر كه بار دگر جمال تو ديدم * بره روان سعادت بدين جناب رسيدم
فيروز شاه سر چنگ فراز كرد و سر فرخ‌زاد را از خاك برداشت و او را در كنار گرفت و ببوسيد . فرخ‌زاد از حال قادر شاه سؤال كرد . فيروز شاه چون نام قادر شاه بشنيد زار زار بگريست ، گفت : اى برادر تن ناتوان در آتش فرقت در غربت بسان نمك بگداخت و قالب خيزران پيكر در بوتهء تنهايى و كورهء جدايى چون شوشهء زر زرد و نزار شد ، شعر :
ز بس كه بىنمكى كرد با من اين ايام * در آب ديدهء گريان گداختم چو نمك
شكر خدايرا كه از ناگاه از باغ سعادت نسيمى وزيد و از افق اقبال برقى جهيد كه مرا بديدار تو رسانيد . بعد از آن حكايت قادر شاه كرد كه آن جوانمرد شيردل خود را فداى من كرد و در آن گرداب بر آن درخت رفت و آن دهل را فرو كوفت تا ما خلاص شديم و او بهلاك آمد . بيت :
چشم آب چكان شد از فراق ياران * چون دامن خيمها بروز باران
اين همه مشقت ايام و فراق مادر و پدر كشيدم ، نمىدانم كه بمراد برسم يا نرسم ! فرخ‌زاد گفت : اى شاه‌زاده هيچ غم مخور كه بمراد خواهى رسيدن . اگر رنجى كشيدى بگنجى خواهى رسيدن . بيت :
برنج اندرست اى خردمند گنج * نيابد كسى گنج نابرده رنج اگر برد رنج آمدش گنج بر * تو نيز ارت گنج آرزو رنج بر
فيروز شاه گفت : اى برادر نام غلامى بر خود نهاده‌ام و نمىدانم كه درين مملكت حالم بكجا خواهد رسيدن ؛ پس بديدار يكديگر خرم شدند .
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * به اميدى رسد اميدوارى
و از آنجا روانه شدند . كاروان از برابر پيدا شدند كه مىآمدند . فيروز شاه