تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
در فرخ‌زاد نگاه كرد او را بشناخت و خرم شد . اما فرخ‌زاد فيروز شاه را نيكو نشناخت كه در شيب سلاح بود . سلام كرد ، فيروز شاه جواب داد . فرخ‌زاد گفت : اى شيرمرد اين چه لشكر بودند كه اينجا پيدا شدند ؟ فيروز شاه گفت : اين سوارى كه بر دست من بقتل آمد شاه‌زادهء ملك زنگبار بود ؛ بطلب عين الحيات بدعوى آمده بود با هزار سوار ، كه تا ملك يمن را بگيرد و عين الحيات را بضرب دست بستاند ؛ من گفتم كه به تو نخواهند دادن كه از ملك كشمير شاه‌زادهء كشمير شاه روز هم بدين كار آمده بود ، بطلب اين دختر ، به دو ندادند ؛ به تو هم ندهند . بر من غضب كرد و خواست كه مرا بكشد ، او خود بدست من بهلاك آمد ؛ شما نيز رسيديد و مرا مدد كرديد ، ايشانرا شكستيم . اكنون تو چه كسى كه اينجا پيدا شدى ؟ فرخ زاد گفت كه مرا شاه سرور يمنى باستقبال تو و كاروان فرستاده است تا شما را پيش شاه سرور ببرم . فيروز شاه گفت : اى جوانمرد ، تو درين مملكت غريب مىنمايى ، معلوم مىشود كه تو از يمن و ملك عرب نيستى ، درين مملكت غريبى . گفت : بلى من از ملك ايرانم و بازرگان‌زاده‌ام ، باسم تجارت درين مملكت درآمدم ، بحوادث ايام آنچه داشتم از دستم رفت ، اكنون مدتى باشد كه در خدمت شاه مسلميه شاه سليم مىباشم . فيروز شاه گفت : اى شيرمرد ، اين وضع كه تو دارى نه وضع بازرگا [ نا ] نست تو بيشتر به پهلوان زادگان مىمانى . فرخ‌زاد بخنديد ، گفت : اى شير مرد اگر من نه وضع بازرگانان دارم ترا چه وضع غلامانست ؟ اگر تو راست بگويى من نيز راست بگويم ! فيروز شاه « 1 » گفت : روا باشد . پس هر دو در پاى آن درخت فرود آمدند . خدمت‌كاران فرخ‌زاد بغارت مشغول بودند ، آن دو ورنا در پاى آن درخت فرود آمدند . فرخ‌زاد گفت : اول تو بگوى . فيروز شاه گفت : اول تو بگو . فرخ‌زاد گفت : راستى را من از ايرانم و از پهلوان‌زادگان ايرانم ، پدر من پهلوان پيل زور بن پيلتن نام دارد ، از نسل رستم
هامش
( 1 ) - در اصل : فرخ‌زاد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 118 | مولانا محمد بن احمد بيغمى