عظيم تيز ، و بر فيروز شاه حمله كرد . فيروز شاه از آن نوع سلاحى نديده بود ، با خود گفت رد كردن اين ضرب و بر روى سپر گرفتن خيلى مشكل است . هورنگ دست و سلاح برآورد تا از قد بلند آن ضرب بر كلهء سر فيروز شاه بزند . شاهزاده نگاه كرد ، زير بغل آن زنگى جعل را برهنه ديد . شاهزاده تيغ در دست داشت ، فرصت را فوت نكرد ، هنوز دست و سلاح آن كافر در هوا بود كه شاهزاده از تيز دستى شمشيرى چنان در زير بغل هورنگ زنگى زد كه دستش را با آن سلاح در خاك تيره انداخت . آه از جان كافر برآمد و چون درختى از پشت مركب در افتاد . سپاهش چون چنان ديدند ، آن هزار سوار زنگى بيكبار با تيغ و عمود و كتاره و خشت و دهره و انواع سلاحهاى مختلف بر فيروز شاه فرو ريختند .
فرخزاد چون آن حرب كردن فيروز شاه را بديد آفرين كرد و گفت : نيكو زد اين ضرب تيغ را ، هزار آفرين بر سر دستش باد كه عظيم مبارز و پهلوانست ! يكى گفت كه غلام خواجه الياس بازرگانست ، اين همان سوارست كه ميسره و پيروز زنگى را بكشت و سپاه كشمير را بشكست . فرخزاد گفت : چه جاى غلامست كه پهلوان جهانست ! چه جاى رستم دستانست كه هزار سام نريمانست ! حاليا شما نيز حمله كنيد كه اين زنگيان هزار سوارند و اين جوان يك تن بيش نيست . آن پانصد سوار بيكبار از آن بالاى پشته حمله كردند ، و تيغ در آن كافران نهادند و كشتن گرفتند . زنگيان چون ملك و سالار خود را كشته ديدند گفتند يك سوار را اين همه مبارزى و پهلوانى باشد اكنون اين همهء ديگر آمدند ! اينها نيز شايد كه همه هم چون او باشند ، حال ما بد شد ! ما حريف او نبوديم ، اكنون چه خواهيم كردن كه او را بمدد رسيدند ؟ ما را بقتل خواهند آوردن ! لحظهيى جنگ كردند ، عاقبت شكست بر آن كافران آمد ، رو بهزيمت نهادند ؛ آن پانصد سوار در عقب ايشان مىتاختند تا غارت ايشان بگيرند .
فرخزاد روى گشوده در پيش فيروز شاه آمد و سلام كرد . فيروز شاه چون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 117
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١١٧