بودند و شاهزادهء ملك زنگبار بود ، هورنگ نام داشت . پدرش كورنگ نام داشت .
اين هورنگ آوازهء حسن و جمال عين الحيات را شنيده بود ، با هزار سوار دعوى كرده بود و بخواستارى عين الحيات آمده بود . چون رسيد نظرش بر فيروز شاه افتاد .
زنگيى را گفت كه برو آن سوار را پيش من آور تا احوال سرور يمنى را ازو سؤال كنم .
آن زنگى پيش فيروز شاه آمد و يك نعره بر فيروز شاه زد كه زود باش و بيا كه شاهزادهء زنگبار هورنگ زنگى ترا طلب ميدارد . فيروز شاه گفت : مرا هيچ كارى با او نيست تا پيش او بيايم . زنگى گفت : اگر ترا با او كارى نيست شاهزادهء زنگبار را با تو كار هست . فيروز شاه گفت : اى زنگى خر ! چون مرا با او هيچ كارى نيست او را با من چه كار باشد ؟ او را پيش من بايد آمدن ، مرا چرا پيش او بايد رفتن ؟ آن زنگى در غضب رفت و گفت : اگر تو نيايى من ترا بضرب مردى ببرم ، و مركب درو جهانيد و دست فراز كرد تا عنان مركب شاهزاده بگيرد . فيروز شاه تيغى بر كلهء سر آن زنگى زد كه او را تا بند كمر از هم بشكافت . چون آن ديگرى چنان ديد نعره برآورد كه مدد كنيد كه فور را كشت ! ده سوار بر فيروز شاه حمله كردند . شاهزاده از آن ده زنگى هفت زنگى را بكشت . صد سوار ديگر حمله كردند . فيروز شاه چون آتش كه در نيستان افتد در آن زنگيان افتاد و بيك لحظه بيست سوار بر زمين زد .
هورنگ خود حمله كرد با هزار سوار و فيروز شاه را در ميان گرفتند .
راوى گويد كه فيروز شاه تيغ تيز در آن زنگيان نهاد و صد سوار از آن كافران بر خاك انداخت . هورنگ چون چنان ديد كه اين سوار دمار از سپاهش برآورد ، بناكام خود پيش آمد و سر راه بر فيروز شاه گرفت . راويان چنين روايت كردهاند كه در آن حالت فرخزاد با پانصد سوار به حكم ملك سرور يمنى باستقبال كاروان مىآمد ، درين حالت رسيد . فيروز شاه را ديد در آن ميان سپاه تنها در جنگ ، فرخزاد متحير شد كه اين سپاه زنگبارست كه از ناگاه اينجا پيدا شدهاند كه با اين جوان در جنگاند ؟
در آن حالت هورنگ بفيروز شاه رسيد . يكى سلاح از استخوان نهنگ بر سر چنگ داشت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١١٦