خبر در سپاه افتاد كه شاه روز عزم گريختن دارد . هركس كه طاقت گريختن دارد كارسازى كند . چون از شب يكى نيمه بگدشت شاه روز سوار شد ، خيمه و خرگاه و سراپرده آنچه داشتند بگداشتند . راوى داستان گويد كه شاهليث را بسته با خود ببردند و برفتند . بعضى كه طاقت گريختن نداشتند ، كه زخم داشتند ، بر جاى بماندند . در اول صبح بود كه خبر در سپاه يمن افتاد كه كشميريان گريختند . شاه سرور حكم كرد كه عرعر يمنى و سهيل يمنى در عقب بروند ، باشد توانند شاه ليث را از دست كشميريان خلاص دهند . ايشان برفتند .
ازين طرف فرخزاد با پانصد سوار برنشستند . به استقبال خواجه الياس و كاروان روان شدند . گويند كه چون نزديك روز شد فيروز شاه گفت : اى خواجه الياس البته سپاه كشمير امروز خواهند گريختن شما نيز بار بر پشت ستوران نهيد كه از پيش شاه سرور جمعى به استقبال شما خواهند آمدن ، من پيشتر بروم و از براى شما خبرى بيارم . فيروز شاه سوار شد و روانه شد . چون اندكى راه برفت از آن بيشه و از آن دره بيرون آمد ، پاى درختى و چشمهء آب بود ، آرزو كرد كه در پاى آن درخت نماز صبح بگزارد « 1 » . از مركب پياده شد و طهارت ساخت و نماز صبح بگزارد « 2 » كه نماز صبح در همه دينى بوده است كه اول كسى كه نماز صبح بگزارد « 3 » آدم بود عليه السلام . چون از امر حق تعالى فارغ شد دعا كرد ، بعد از آن سوار شد . ديد كه از دست راست او گردى بس بهيبت و صلابت تمام برآمد . فيروز شاه گفت كه اين عجب گرديست كه مىآيد ! شاهزاده توقف كرد ، گرد از هم بشكافت . از ميان گرد علمى نهنگ پيكر پيدا شد ، هزار سوار رسيدند هر يكى چون نخل خرما در غايت درازى . جمله زنگى بودند كه كمترين ايشان بيست گز بالا داشتند و جمله مسلح بودند ، سلاحهاى مختلف در دست داشتند . فيروز شاه عجب ماند كه عجب لشكرى ديد كه بهيبت تمام رسيدند . گويند كه آن سپاه جمله زنگى بودند و از ملك زنگبار آمده
هامش
1 - 3 - در اصل : بگذارد .