از بيم جان طبل آسايش زدند . اما گمان من آنست كه امشب بخواهند گريختن و فردا كسى باستقبال شما خواهند آمدن . بعد از آن حكايت آن غلامان كه بر سر راه آمده بودند و آنچه او گفته بود كه من غلام الياس بازرگانم جمله را حكايت كرد .
خواجه الياس گفت كه اى شاهزاده چرا گفتى كه من غلام خواجه الياسم كه هزار چون من غلامى ترا نشايند ! فيروز شاه گفت كه اى پدر بزرگوار مصلحت روزگار در آنست كه حاليا من غلام تو باشم كه ايمن توانم بودن . باشد كه خداى تعالى توفيق رفيق كند كه من اين دختر را از دور يا نزديك ببينم كه آنچه در ايران در خواب ديدم ، اين همانست يا نه ؟ باشد كه از فرخزاد هم خبرى بيابم كه دوش سوارى از سپاه يمن بيرون آمد و بسيارى با ميسرهء زنگى بكوشيد كه هيچ آيين يمنيان نداشت ، جمله طريق ايرانيان داشت ، مرا معلومست كه آن سوار ايرانى بود . ازين نوع ميگفت تا شب درآمد .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون شاه روز كشميرى فرود آمد خيلى از سپاهش بقتل آمده بودند و بسيارى زخم داشتند . ميسره را كشته بودند ، سپاهش بيشتر بقتل آمده بودند . گفت چون كنم كه عاجز شدم ! هر بلايى كه بر من و سپاه من آمد بيشتر از آن سوار غريب آمد كه از آن پشته فرود آمد و هيچكس نميدانند كه او كه بود ! كورنگ و كنارنگ گفتند : شاها ما اكنون حريف يمنيان نخواهيم بودن ، ما جنگى كه مىكرديم به قوت ميسره و پيروز مىكرديم . اكنون ايشان هر دو بقتل آمدند ، اگر ما چارهء خود نكنيم جمله بهلاك آييم . چون پسر سرور يمنى شاه ليث در پيش ما در بندست ، مصلحت در آنست كه بگريزيم و ليث را با خود ببريم . از دو حالت بيرون نخواهد بودن يا آن باشد كه شاه سرور در عقب پسرش بكشمير بيايد ، آنجا جواب بگوييم و اگر نيايد طومار زنگى چون بشنود كه برادرانش را در يمن كشتند البته او به خون خواستن بيمن خواهد آمدن تا خون برادران بخواهد ، ما نيز باز با او بياييم ، البته ما را ببايد رفتن . شاه روز گفت : چنين كنيم . پس
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 114
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١١٤