و در حال پيش شاه سرور آمدند . شاه سرور فرود آمده بود و عظيم خرم بود ، اگرچه پسرش شاه غضنفر كشته شده بود اما بر دشمن نصرت يافته بود ، كه آن غلامان درآمدند و آنچه از فيروز شاه شنيده بودند تقرير كردند كه اى شاه آن جوان مبارز كه پيروز و ميسره را كشت غلام خواجه الياس بازرگانست كه خان و مان و زن و بچهاش در شهر تعزّاند ، گفت كه بىاجازت خواجهام نمىتوانم « 1 » آمدن ، اگر شاه را اجازت باشد كسى را استقبال خواجه الياس بفرستد كه بنده نيز در قدم خواجهام بيايم و شرف خدمت شاه را دريابم و اگر كارى ديگر باشد بجان قيام نمايم و آن كار را تمام كنم . شاه سرور گفت كه غلامى را اين همه رجوليت باشد كه چنين جنگى بكند ؟
عجب پهلوان غلاميست ! بعد از آن با خواجه طيفور گفت كه اى خواجه ، اين خواجه الياس كه خان و مان دارد در شهر تعز ، تو او را مىشناسى ؟ طيفور گفت : بلى مىشناسم ، او بازرگان شاه خوبان عين الحياتست و مبلغى مال از آن شاه خوبان در پيش اوست . اكنون مدت مديدست كه از شهر تعز رفته است ، تصور من آنست كه اين غلام را بمال عين الحيات خريده است و هم از براى عين الحيات آورده است .
اكنون كسى به استقبال كاروان مىبايد فرستادن . شاه سرور گفت : كرا بفرستيم ؟
خواجه طيفور گفت كه مصلحت در آنست كه فرخزاد را بفرستيم كه هم زبان اوست .
پس حكم بر فرخزاد كردند كه تو با جمعى از خدمت كارانت فردا استقبال كاروان كن و آن كاروانرا با خواجه الياس و اين غلام خواجه الياس به خدمت شاه دلالت كن و با خود بياور . فرخزاد گفت : چنين كنم .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون فيروز شاه بكاروان رسيد اهل كاروان گردش درآمدند و احوال سؤال كردند . فيروز شاه گفت : احوال نيكو شد ! هرچند كه يك پسر شاه سرور بقتل آمد اما من بتوفيق خداى تعالى ميسرهء زنگى را كشتم ، سپاه برهم زدند ، جنگى عظيم كردم ، وقت بود كه سپاه كشمير را بشكنند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : مىتوانم ،