امروز در جملهء عالم از طومار مبارزتر كسى نيست ، اين كار كار اوست . شاه روز كشميرى امر كرد تا طبل آسايش بزدند . سپاه دست از جنگ باز داشتند و هر يكى رو به وطن خود نهادند . فيروز شاه نيز باز گشت ، گفت : بروم كه تا كاروان گاه خيلى راهست . راوى گويد كه چون قدرى راه برفت آن غلامان سر راه داشتند . فيروز شاه نگاه كرد ، ده سوار ديد بر سر راه ايستاده . شاهزاده تصور كرد كه مكر دشمنانند . فيروز شاه دست بتيغ كرد ، آن غلامان چون چنان ديدند جمله از پشت مركب فرود آمدند و تيغها از ميان وا كردند و شاهزاده را استقبال كردند و بر فيروز شاه سلام كردند و گفتند : اى شير مرد ! ما دشمن نيستيم ، ما جمله غلامان حضرت شاه سروريم و به پيغامى نزد شما آمدهايم . فيروز شاه گفت : چه پيغام آوردهايد و از كه پيغام آوردهايد ؟
بگوييد تا بشنويم . گفتند : شاه سرور و خواجه طيفور وزير سلام ميرسانند و ميگويند كه اى پهلوان ، خيلى زحمت كشيديد ، دو دشمن عظيم از آن ما كشتيد ، ما از شما عظيم منتدار شديم ، اما چرا به خدمت ما نيامديد تا ما شرط خدمت شما بجاى مىآوريم ؟
ما را از حال خود خبرى باز گوييد تا ما از حال شما معلوم كنيم كه ما را معلوم است كه شما در ديار ما غريب آمدهايد . بياييد تا از حال شما باز دانيم .
فيروز شاه گفت : من بنده و غلامم . بىاجازت خواجهء خود نمىتوانم آمدن تا به خدمت شاه سرور بيايم . ايشان گفتند كه تو غلام كيستى ؟ گفت : من غلام خواجه الياس بازرگانم كه خان و مان او در شهر تعزّست . با كاروان غلبه عزم تعز داشتيم ، شنيديم كه شاه سرور با دشمنان در جنگ است ، در قفاى اين كوه در درهيى و بيشهيى آن كاروانرا فرود آوردهايم ، مرا فرستاده بودند تا خبرى باز دانم ، من آمدم و آنچه از دستم برآمد بدولت خواجه الياس كردم . گمان من آنست كه سپاه كشمير امشب بخواهند گريختن ، شاه كسى را استقبال خواجه الياس بفرستد ، من نيز در خدمت خواجه الياس به خدمت شاه سرور بيايم و اگر كار ديگر باشد بموجب دلخواه شاه برآرم . اين بگفت و مركب براند و برفت . آن غلامان از آن سخن عجب ماندند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 112
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١١٢