آن تيغ را فرو كوفت بر قبهء سپر ميسرهء زنگى ، كه سپر در دست ميسره به دو نيم شد و تيغ از سپر در گدشت . ميسره سر و گردن بگردانيد سر يلمان تيغ بر دوش ميسره آمد زره و جوشن و آنچه پوشيده بود جدا كرد ، بر گوشت و پوست و استخوان آمد و آسان بگدشت . سريلمان تيغ از شيب بغلش درآمد و يك دست ميسره چون شاخ درختى عظيم كه از درخت جدا شود جدا شد . آه از جان آن ملعون برآمد و خون همچون رود جيحون روان شد ، ميسره از پشت مركب در خاك تيره افتاد .
چنين است كار سراى سپنج * يكى زو تن آسان و ديگر برنج
چنين است كردار چرخ بلند * بدستى كلاه و بدستى كمند
چو شادان نشيند كسى با كلاه * بخمّ كمندش ربايد ز گاه
چنين بود تا بود گردان سپهر * كه با نوش و زهرست و با كين و مهر « 1 »
جهانا شگفتا كه كردار تست * هم از تو شكسته هم از تو درست
ندانم سرانجام و فرجام چيست * بدين رفتن اكنون ببايد گريست
روايت كردهاند كه بيست هزار سپاه زنگبار بودند ، چون امير و سالار خود را بدان نوع بديدند ، آن بيست هزار زنگى بيكبار حمله كردند . فيروز شاه چون آنچنان ضربى بزد بباد مركب در گدشت . آن سپاه زنگبار بر شاهزادهء ايران لقام ريز شدند . فيروز شاه باز نگشت تا ببيند كه حال ميسره چه شد . خود را بر قلب آن سپاه زنگيان زد و در ميان آن سپاه غوطه خورد و تيغ در آن زنگيان نهاد و بهر ضربى تيغى يكى زنگى بر خاك تيره مىانداخت . فرخزاد چون چنان ديد او نيز در عقب فيروز شاه حمله كرد . شاه سرور يمنى چنان خرم شد كه وقت بود كه از خرمى هلاك شود . طيفور وزير گفت :
شاها ! هم اكنون اين سپاه را بخواهيم شكستن ، حكم كن تا سپاه بيكبار حمله كنند .
شاه شجاع و شاه اسد و شاه حارث و شاه ضرغام و شاه هزبر ، و گردان يمن : تميم يمنى و تمامهء يمنى ، نصر يمنى و ناصر يمنى ، قبيل يمنى و قابل يمنى ، عرعر يمنى و سهيل يمنى ،
هامش
( 1 ) - در اصل ؛ كه با نوش و هرست و باكينه .