در نظر شاه سرور عظيم پسند آمد ، جمله او را تحسين كردند . شاه سرور از فرخزاد پرسيد كه تو از كجايى كه در مملكت ما غريب مىنمايى ؟ فرخزاد گفت : اين بنده از ملك عجم ، از شهر ايران ، از تختگاه ملك داراب بن ملك بهمن . باسم تجارت بملك يمن مىآمديم ، بحادثهء روزگار آنچه داشتم از دستم بدر رفت . اكنون مدتيست كه در خدمت شاه سليم ميباشم ، بدولت شاه سرور فردا در ميدان روم و كار ميسرهء زنگى را تمام كنم و خون شاه غضنفر را از آن ملعون بخواهم . شاه سرور او را انعام كرد و خلعت داد و در ميان گردان جاى او را معين كرد .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه جاسوسان رسيدند و خبر آوردند كه در سپاه دشمن منادى حرب زدند كه فردا حرب خواهد بود . شاه سرور را هرچند كه دل از براى فرزند دلبند عظيم پريشان بود كه بدست ميسره بقتل آمده بود ، اما چارهيى نداشت . او نيز فرمود تا در سپاه يمن منادى حرب زدند كه فردا جنگست .
سپاه بكارسازى جنگ مشغول شدند و طلايه از هر دو سپاه بدر كردند . در آن شب كه عالم سياه و تاريك بود صد هزار چراغ و مشعله بركردند . شعر :
چو خورشيد تابنده بنمود پشت * هوا شد سياه و زمين شد درشت
چو روى زمين گشت چون پرّ زاغ * بر افراز كوه اندر آمد چراغ
در آن دل شب آن هر دو سپاه كارسازى حرب مىكردند و اسباب جنگ مىساختند تا وقتى كه شب ديجور بسر آمد و خورشيد جمشيد طلوع كرد و عالم منور و نورانى شد ؛ شعر :
چو روز درفشان برآورد چاك * بگسترد ياقوت بر تيره خاك
چو خورشيد برزد ز گردون درفش * دم صبح گشت از فروغش بنفش
آن دو سپاه در جوش و خروش درآمدند ، زين بر پشت مركبان نهادند و بر گستوان برانداختند ، گردان عرب و كشميرى غرق پولاد شدند ، پاى در ركابها درآوردند ، كوس حربى و ناى رزمى ، سپيد مهره و كرناى و صنج رومى فرو كوفتند ، شعر :