ز بس نالهء كوس با كرناى * همى سر ندانست گيتى ز پاى
ز گرد سپه روشنايى نماند * ز خورشيد شب را جدايى نماند
تو گفتى كه خورشيد در پرده شد * زمين زير نعل اندر آزرده شد
نقيبان از هر دو سپاه بيرون آمدند و صف گردان از هر دو جانب تمام كردند .
اول كسى كه عزم ميدان كرد ميسرهء زنگى بود كه در ميدان درآمد . در آن حالت فرخزاد ميخواست كه در ميدان ميسره رود كه از ميان آن هر دو سپاه گردى سياه برآمد و از ميان آن گرد سوارى بيرون آمد چون رستم دستان و سام نريمان ، و بر مركب گلگون سوار شده ، غرق جوشن پولاد شده . راوى داستان گويد كه آن سوار دلاور فيروز شاه بن داراب بود . هنوز ميسرهء زنگى بميان ميدان نرسيده بود كه فيروز شاه بقلب ميدان رسيد ، طريد كرد و جولان نمود . هر دو لشكر او را بديدند .
شاه سرور گفت : اين همان سوارست كه پيروز زنگى را كشت ، باشد كه اين حرامزاده را بكشد و ما را تمام ايمن گرداند . گويند كه فرخزاد تا نيمهء ميدان رسيده بود كه آرزوى جنگ ميسره داشت اما فيروز شاه بر فرخزاد سبق برد كه پيشتر رسيد .
فرخزاد همانجا عنان مركب باز كشيد و بايستاد اما در گمان افتاد كه اين سوار درست از مركب و سلاح بفيروز شاه مىماند . قادر شاه پس بكجاست كه با وى نيست ؟
حاليا بنگرم كه حالش با ميسره چون خواهد شدن .
اما چون ميسره در ميدان درآمد و فيروز شاه را بديد ، بشناخت ، گفت : توى خونى من ؟ برادر مرا تو كشتى ؟ من چراغ بركردهام و ترا ميجويم . فيروز شاه گفت : نيكم يافتى ! من نيز ترا ميجويم ! ميسره گفت : تو برادر مرا كشتهاى ، اگر من ترا طلب كنم عجب نيست تو مرا چرا طلب ميكنى ؟ فيروز شاه گفت : از آنجهت ترا طلب ميكنم كه امشب برادرت [ را ] بخواب ديدم كه بدست مو كلان دوزخ بود ، او را كشان كشان بدوزخ مىبردند . از ناگاه از دور نظرش بر من افتاد ، مرا گفت :
نه تو بودى كه مرا كشتى ؟ گفتم بلى ، من بودم كه ترا كشتم . گفت : من خون