خود را به تو بخشيدم ، كرم كن و برادرم را پيش من بفرست كه در دوزخ بهم باشيم .
من بشتاب تمام آمدم كه ترا پيش برادرت بفرستم كه بى تو بدوزخ نمىرود اما به شرطى ترا پيش برادرت مىفرستم كه همچنانكه برادرت خون خود را به من بخشيد تو نيز خون خود را به من ببخشى تا بر تو اين حق اثبات كنم و ترا پيش برادرت فرستم . زنگى گفت كه من نميدانم كه تو چه ميگويى ! اين بگفت و بعمود گران حمله كرد . فيروز شاه سپر در سر كشيد . آن دو سپاه نگران بودند تا حال اين جوان غريب در شيب اين گرز چون شود ؟ چنان بزد كه اگر بر كوه زدى خرد كردى و اگر بر دريا زدى گرد برانگيختى . فيروز شاه بتوفيق خداى تعالى آن ضرب را بگرفت كه آزارى به دو نرسيد اما از سر تا قدم در عرق غرق شد ، بند بر بندش از آن ضرب گرز آگاه شد . آواز گرز و قبهء سپر هر دو سپاه بشنيدند ، يك شعلهء آتش از آن ميان بر فلك جست . جمله تحسين كردند ، شاه سرور يمنى و پسران شاه سرور جمله آفرين كردند و هر دو بباد مركب از هم در گدشتند . فيروز شاه دست بتيغ كرد ، بركشيد تيغى چو قطرهء آب و از برگ سذاب سبزتر و از طعنهء دشمنان تيزتر . شعر :
چون برگ گندناست و ليكن چو بنگرى * گردد بروز معركه چون شاخ ارغوان
نيلوفر ار در آب نهان باشد اى عجب * نيلوفريست كآب بود اندرو نهان
هست آتشى كه دود برآرد بوقت زخم * از قصرهاى قيصر و از خانهاى خان
تيغى چنين بركشيد شاهزادهء ايران ، و سر راه بر ميسره گرفت و گفت : اكنون اى حرامزادهء دغل و اى ملعون جعل ! نوبت جنگ از آن منست ، بگير اين ضرب تيغ كه تا عمر تست هرگز چنين شربتى نچشيدهاى و چنين ضربى نديدهاى ! ميسره سپر پولاد در سر كشيد . فيروز شاه با خود گفت اگر خداى تعالى مرا درين نزديكى بديدار فرخزاد خواهد رسانيدن كه ديدار او را ببينم ، اين ضرب من كار گر آيد . و آنگه چون آتش سوزان حمله كرد و مركب برانگيخت و قدى چون سرو خود را بر ميان زين راست كرد و پاى در ركاب محكم كرد و نام خداى تعالى بر زبان برآورد و مردانهوار