مؤلف اخبار گويد كه فرخزاد با ميسره بجان مىكوشيد تا وقتى كه آفتاب بغروب رسيد . طيفوير وزير گفت : اى شاه اگر اين جوان غريب در ميدان نمىرفت و با ميسره جنگ نميكرد بيقين امروز ميسره سپاه ما را مىشكست . او را طلب مىبايد كردن و انعام فرمودن و تربيت كردن كه نيكو حربى كرد . شاه سرور گفت كه طبل آسايش بزنيد كه شب درآمد . طبل آسايش زدند ، ميسره با فرخزاد گفت كه حاليا امروز جان بردى ، فردا از سر گيريم . اين بگفت و از ميدان بدر رفت . فرخزاد نيز بازگشت . برادران شاه غضنفر ، شاه اسد و شاه شجاع و شاه حارث و شاه هزبر با جملهء گردان يمن در ميدان آمدند . و شاه غضنفر كشته را از ميدان بدر بردند . جملهء سپاه پياده شدند ، شاه سرور نيز پياده شد و از بهر پسر بسيار گريست . در حال تن مردهء او را در تابوت بيمن فرستادند . شاه سرور در بارگاه درآمد . جاسوسان رسيدند و خبر آوردند كه فردا كشميريان جنگ خواهند كردن . طيفور وزير گفت : شاها ! نه وقت عزا داشتن است . آن جوان را كه امروز اين جنگ كرد معلوم كن كه از كدام لشكرست ، او را طلب كن و انعام فرماى كه فردا نيز ميداندارى كند كه امروز جنگ نيك كرد .
شاه سليم گفت كه او از سپاه منست ، جوانى بازرگان بچه است ، در شهر مسلميه كمانى سخت كشيد و در شكارگاه دو شير را بكشت ، جوان شجاع و مبارزست و لايق تربيت است ، نامش فرخزادست . شاه سرور گفت كه او را طلب كنيد كه تا او را انعام كنم كه امروز نيكو حربى كرد . در طلب فرخزاد رفتند و او را طلب كردند .
چون فرخزاد در بارگاه شاه سرور يمنى درآمد زمين خدمت ببوسيد و زبان بمدح و ثنا برگشاد و گفت :
چراغ عرب آفتاب عجم * كجا بنده زيبدش كاوس جم
سر شهرياران روى زمين * كه خوانند شاهان برو آفرين
معين زمين و مغيث امم * بداد و به مردى بعالم علم
ابو الفتح شايستهء تاج و تخت * شهنشاه و سلطان پيروز بخت