برهنه كردند . آواز طبل بشارت از سپاه كشمير برآمد ، شاه روز خرم شد .
ميسره ديگر بار مبارز طلب كرد . هيچكس را ياراى ميدان رفتن نبود ، كه از ناگاه فرخزاد عزم ميدان كرد . شاه سليم گفت : مرو كه تو جوان غريبى مبادا المى بجانت رسد كه حرامزاده عظيم در غضب است . فرخزاد نشنيد و در ميدان ميسره درآمد و يك نعره بر ميسره زد كه اى كافر حرامزاده ! دستت بريده باد كه پادشاهزادهء يمن را كشتى كه چون تو هزار غلام داشت . ميسره گفت : تو را نيز در عقب او خواهم فرستادن ! اين بگفت و عمود گران بركشيد و بر فرخزاد حمله كرد . در آن حالت خواجه طيفور وزير با شاه سرور گفت كه : اى ملك ، نه وقت عزا داشتن است ! و غافل نمىبايد بودن ، مبادا كه شكستى بر سپاه آيد ؛ نه جان ماند ، نه مال و نه مملكت ! حالى يكى ديگر از سپاه ما در ميدان ميسره رفت ، تا حالش چه شود ؟ شاه سرور گفت اى طيفور تو ميدانى كه درد فرزند درد عظيم است و من او را چگونه دوست مىداشتم . اين بگفت و در ميدان نگاه كرد و فرخزاد را بديد .
سؤال كرد كه اين سوار چه كسيست كه در سپاه ما نبود ؟ گفتند كه جوان غريبست ، از جملهء خدمتكاران شاه سليم است و فرخزاد نام دارد . جمله نگران شدند ، مرگ شاه غضنفر را گداشتند .
مؤلف اخبار گويد كه در آن حالت كه ميسره حمله كرد فرخزاد سپر در سر درآورد ، هر دو دست خود را ستون كرد و دل در كرم خداى تعالى بست .
ميسره بضرب تمام زد كه اگر بر سنگ زدى خرد كردى و اگر بر دريا زدى گرد برانگيختى . فرخزاد بتوفيق خداى تعالى آن ضرب گرز را بگرفت چنان كه هيچ المى به دو نرسيد . جمله تحسين كردند كه نيكو گرفت آن ضرب گرز را . فرخزاد نيز عمود بركشيد و بر ميسره حمله كرد . ميسره سپر در سر كشيد . راوى گويد كه در آن حالت شاهزادهء ايران فيروز شاه آمده بود و بر بالاى آن پشته ايستاده ، و آن جنگ كردن فرخزاد را با ميسرهء زنگى تفرج ميكرد . با خود گفت اين جوان نيك مىماند بفرخزاد ، كه نيكو حربى مىكند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٠٤