مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون شب درآمد آن دو سپاه كارسازى حرب مىكردند [ و ] اسباب جنگ مىساختند . آن شب بسر آمد و خورشيد طلوع كرد و عالم روشن شد ، بيت :
چو خورشيد بر زد ز گردون درفش * دم صبح گشت از فروغش بنفش
چو خورشيد بر زد سر از برج شير * سپهر اندرآورد شب را به زير
آن دو سپاه از جاى در حركت آمدند و غرق سلاح شدند و برابر هم صف برآراستند . اول كسى كه عزم ميدان كرد ميسرهء زنگى بود . گويند كه اين ميسرهء زنگى بيست و چهار ارش بالا داشت ، عظيم بهيبت و صلابت تمام . در ميدان درآمد طريد كرد و جولان نمود و نعره زد كه منم ميسرهء زنگى برادر پيروز زنگى و برادر پهلوان طومار زنگى ! به خون خواستن برادرم پيروز زنگى آمدهام در ميدان . اى يمنيان در گوش گاو خفتهايد و نمىدانيد كه به خون پيروز زنگى در ملك يمن سنگ بر سنگ نگدارم ، و اگر من نيز بقتل آيم از دست برادرم طومار زنگى جان كجا خواهيد بردن ؟ حاليا امروز يكى در ميدان در آييد تا دست و ضرب مردانرا ببينيد .
روايت كردهاند راويان اخبار كه شاه سرور يمنى را شش پسر آنجا بود . پسرى داشت غضنفر نام ، بىاختيار از ناگاه مركب برانگيخت ، مگر او را اجل رسيده بود و پيمانهء عمرش برگشته بود كه او را بر آن داشت كه در ميدان ميسره درآيد .
هرچند كه گفتند كه تو مرو كه حريف او نخواهى بودن ، نشنيد . چون در مقابلهء ميسره رسيد بضرب تيغ برو حمله كرد . ميسره آن ضرب از دست غضنفر گرفت چنانك هيچ المى به دو نرسيد . ميسره عمود گران بركشيد و حمله كرد ، غضنفر اجل رسيده سپر در سر كشيد ، چنانش بر قبهء سپر زد كه بدان يك ضرب عمود سر و فرق غضنفر را درهم خرد كرد . غضنفر از پشت تكاور در خاك تيره افتاد و در دم جان بداد . شاه سرور چون چنان ديد آه از جانش برآمد و گريه و فرياد برآورد كه آن پسر را بغايت دوست ميداشت . برادران چون چنان ديدند بر خاك ريختند و سرها