تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
چون چنان ديد كه اين جنگ كردن ايشان در باقى شد ، عنان بگردانيد و رو بكاروان نهاد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف سپاه كشمير بعزا مشغول شدند . شاه روز با ميسره گفت كه اى پهلوان نه وقت عزا داشتن است كه ما در ملك غريبيم . سر و جان ما در عين خطرست ، جواب دشمن ميبايد گفتن . ميسرهء زنگى گفت : من فردا در ميدان روم ، به خون برادرم كارى با سپاه يمن كنم كه از آن در عالم باز گويند . منادى حرب در سپاه كشمير زدند ، سپاه كشمير بكارسازى حرب مشغول شد . جاسوسان اين خبر را بشاه سرور يمنى بردند كه كشميريان كارسازى حرب ميكنند ، فردا ميسرهء زنگى ميدان‌دارى خواهد كردن . سرور يمنى گفت : در سپاه من كسى كه با ميسرهء زنگى تواند جنگ كردن خود نيست ، مگر باز همان سوار بيايد . عظيم سوارى بود كه بضرب اول پيروز زنگى را بر زمين زد ! چرا پيش من نيامد ؟ شايد كه فردا نيز بيايد . ايشان نيز بكارسازى حرب مشغول شدند . اما مؤلف اخبار گويد كه از آن طرف فيروز شاه چون بكاروان گاه آمد خواجه الياس و اهل كاروان مجموع در پيش فيروز شاه جمع آمدند و گفتند كه خبر چيست ؟ فيروز شاه گفت خبر آنست كه چون بميان آن دو سپاه رسيدم ايشان صف جنگ آراسته بودند ، اول كسى كه در ميدان آمد از سپاه يمن ، سوارى بود توانا و چند سوار از سپاه دشمن بر زمين زد . پيروز زنگى در ميدان آمد و بيك ضرب گرز آن سوار يمنى را از پشت مركب در خاك ميدان انداخت و ميخواست كه او را بكشد ، من در ميدان رفتم و يك ضرب گرز از دست پيروز گرفتم و يك ضرب تيغ بر فرقش زدم و او را كشتم . سپاه بر هم زدند ، جنگى عظيم واقع شد . اما ميسرهء زنگى زبر دستست و سپاه يمن حريف سپاه كشمير نيستند . وقت بود كه شكست بر سپاه يمن آيد . شب شد ، طبل آسايش زدند . شايد كه فردا جنگ نكنند ، بعزاى پيروز زنگى مشغول شوند . هنوز فتنه باقيست . شما را چند روزى درين مقام صبر مىبايد كردن تا بنگريم كه عاقبت بكجا ميرسد . اما من بتوفيق خداى تعالى جواب ميسره هم خواهم گفتن . خواجه الياس آفرين بر جان فيروز شاه كرد .