تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
گرز گران و جفا جف تيغ بران ؛ و سر و دست چون برگ ريزان شد و خون گردان چو جيحون روان شد ، آواز ده و دار و گير گردان در آن مكان به امر ملك غيب‌دان برآمد ، بيت :
ز آواى اسبان و بانگ سپاه * بيابان همى جست بر كوه راه چكاچاك برخاست و بانگ سران * همان زخم شمشير و گرز گران سر از تيغ باران چو بار درخت * يكى زير تخته يكى يافت تخت ز بس نيزه و گرز و پولاد و تيغ * تو گفتى همى سنگ بارد ز ميغ همى موج زد خون در آن رزمگاه * سرى زير نعل و سرى با كلاه ز بس نالهء ناى و بانگ سپاه * همى مهر گم كرد در چرخ راه
راوى گويد : چون جنگ سخت شد فيروز شاه لحظه‌يى جنگ كرد . از آن كافران بسيارى را بر زمين زد و چند صف بر هم دريد و از ميان رزمگاه بيرون آمد و هم بر آن بالاى پشته برآمد و عنانرا باز كشيد . گويند كه آن پشته درست و راست برابر چتر شاه سرور بود . شاه سرور را چشم بر آن پشته بر فيروز شاه افتاد ، با خواجه طيفور وزير گفت كه آن سوار كه پيروز زنگى را كشت آنست كه بر آن پشته ايستاده است . طيفور گفت : البته پيش تو خواهد آمدن تا او را انعام كنى كه عظيم كارى از بهر ما كرد و عظيم دشمنى را كشت . شاه سرور گفت : چون بر من بيايد انعامى نيك با او بكنم . از آن طرف آن هر دو سپاه باهم درافتاده بودند و از هم ميكشتند . ميسرهء زنگى به خون برادرش بسيارى از سپاه يمن به قتل آورد تا غايتى كه وقت بود كه سپاه يمن را بشكند . اما شب قريب بود ، شاه سرور حكم كرد تا طبل آسايش زدند تا سپاه دست از جنگ كردن بداشتند . پيروز زنگى همچنان در ميان ميدان در ميان خاك و خون افتاده بود . ميسره بر بالين برادر آمد و خود را بر برادر انداخت و فغان از جان او برآمد . برادر را برداشت و رو بسپاه خود نهاد . فيروز شاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 101 | مولانا محمد بن احمد بيغمى