تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
رسيد . درين آمدن يك نعره از جان بركشيد كه اى كافر ملعون ! جان كجا برى كه مرد جنگ تو منم ! پيروز زنگى از عقب نگاه كرد ، سوارى را ديد بر مركب گلگونى سوار گشته بود ، چون رستم دستان و سام نريمان در رسيد . پيروز زنگى چون دشمن از عقب ديد رو بفيروز شاه كرد . تميم از جاى برجست ، اگرچه ضرب عظيم خورده بود ، اما از بيم جان برجست و مىدويد . اما مؤلف اخبار گويد كه چون فيروز شاه سر راه بر پيروز زنگى گرفت ، پيروز زنگى گفت تو كيستى كه در ميدان آمدى و خود را سپر بلا كردى ؟ اين بگفت و بعمود گران حمله كرد . فيروز شاه سپر در سر كشيد و دستها ستون سپر كرد . پيروز زنگى بضرب تمام فرو كوفت آن ضرب گرز را بر قبهء سپر فيروز شاه ، كه اگر بر كوه زدى خرد كردى و اگر بر دريا زدى گرد برانگيختى . شاه‌زاده آن ضرب را به آسانى بگرفت كه هيچ المى به دو نرسيد . جملهء حاضران تحسين كردند . شاه سرور يمنى در ميدان نظاره مىكرد ، آن حالت را بديد ، از طيفور وزير سؤال كرد كه اين چه كسيست كه چنين ضربى از دست اين زنگى بگرفت ؟ طيفور گفت : اى شاه يمن نمىدانم كه چه كسيست . در آن حالت تميم رسيد . شاه سرور گفت : اى تميم اين سوار كه ترا از دست پيروز زنگى خلاص كرد چه كسيست كه ضرب زنگى را آسان گرفت ؟ تميم گفت : شاها ، معلوم مىشود كه از ديار عرب نيست ، يكى آنك آيين ملك ما ندارد و [ ديگر آنك ] زبان عجم ميگفت . طيفور گفت : عجب سوارى جلدست ! حاضر باشيد كه نوبت ضرب از آن اوست . جمله چشم در ميدان انداختند تا حال اين سوار غريب با پيروز زنگى بكجا ميرسد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » اسرار چنين روايت مىكند كه فرخ‌زاد در آن سپاه يمن بود ، چون فيروز شاه را بديد با خود گفت كه اين مركب گلگون كه اين جوان بر نشسته است بمركب فيروز شاه مىماند . اگر اين سوار فيروزشاهست پس قادر شاه كجاست كه پيدا نيست ؟ از ضرب دستش معلوم شود .
هامش
( 1 ) - در اصل گذارنده .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 99 | مولانا محمد بن احمد بيغمى