تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
قاطر چون اين خبر بشنيد حيران شد و آه از جانش برآمد و در حال سوار شد و از قلعه بيرون آمد و حالت را بديد . حمله كرد . در ميان جنگ‌گاه بفيروز شاه رسيد و بضرب شمشير برو حمله كرد . فيروز شاه آن حمله را از خود رد كرد . كافر آمد تا بگذرد ، شاه‌زاده سرچنگ فراز كرد و بند كمر كافر را بگرفت و هويى كرد و قاطر را از پشت مركب در ربود و عنان مركب را بگردانيد . قاطر را بكاروان آورد تا او را بربستند . شاه‌زاده باز حمله كرد و تيغ در آن كافران نهاد . اهل كاروان چون چنان ديدند غيرت بتن درآوردند ، كه بيشتر با سلاح بودند . ايشان نيز بنياد جنگ كردند . روايت كرده‌اند كه چند تن از آن قوم بقتل آمدند و اگر نمىگريختند جمله بقتل مىآمدند . جمله در قلعه گريختند و در قلعه را بربستند . اهل كاروان جمله در دست و پاى شاه‌زاده افتادند و او را تحسين‌ها كردند و گفتند نيك كردى و مردانه رفتى ، آنچه تو كردى رستم‌دستان نكرد . خواجه الياس گفت : اين دو كس را كه تو گرفته‌اى هر دو غلام شاه سرورند و مدتيست كه ياغى شده‌اند . عظيم دست آويزى از براى شاه سرور خواهيم بردن . اما امشب اينجا نبايد بودن كه مبادا بر ما شبيخون آورند . در حال روانه شدند و قطير و قاطر را دست و گردن بسته با خود ببردند . فيروز شاه چندان صبر كرد كه كاروان روانه شدند و برفتند . فيروز شاه با بعضى از اهل كاروان كه سلاح داشتند بر آن مركبان كه از آن دزدان گرفته بودند سوار شدند و در عقب كاروان روان شدند و ميرفتند تا بدهى رسيدند كه در آن ده خيلى خانها بود اما هيچكس را در آن ده نديدند . خانها را در بسته بودند و رفته بودند . خواجه گفت : اين ده آبادان بود ، اكنون هيچكس پيدا نيست ، خلق اين ده كجا رفته‌اند ؟ در ميان ده درآمدند ، شخصى را ديدند كه بار بر چهارپايى نهاده بود و ميرفت . خواجه الياس و فيروز شاه سؤال كردند كه خلق اين ده كجا رفته‌اند كه هيچ‌كس پيدا نيستند ؟ آنكس گفت كه سپاهى از طرف كشمير آمده‌اند ، شاه روز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 96 | مولانا محمد بن احمد بيغمى