تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
تيغ دريشان نهاد . بضرب تيغ تا چشم برهم زدن آن مبارز گيتى و دشمن تيتى و ميتى از آن قوم دون و از آن كافران دولت نگون بيست كس را بكشت و آن بيست مركب و تيغ ازيشان خالى ماند . اهل كاروان چون چنان بديدند فرياد از جان ايشان برآمد كه : اى واى بر جان ما كه يكى زنده نخواهيم ماندن ! كه اين كافران بىدف برمىجستند ، اكنون ايشانرا چنين بهانه‌يى پيدا شد كه بيست و پنج كس ازيشان بقتل آمدند ، چون خواهيم كردن ؟ فيروز شاه گفت : شما را بارها گران بود و ستوران لاغر بودند و در كشيدن بار عاجز بودند ، بيست و پنج مركب از براى شما پيدا شد تا كار بر شما آسان‌تر باشد . خواجه الياس گفت : اى ورنا ! چه جاى اين سخنست ؟ درين قلعه چهار هزار مردند و دو برادر قطير و قاطر ، هر دو غلام سرور يمنىاند كه با شاه سرور ياغى شده‌اند ، كه شاه سرور با صد هزار مرد نمىتواند كه اين قلعه را بگيرد و ازين دو برادر بستاند ، تو ازيشان بيست و پنج سوار انداختى ، هم اكنون از قلعه بدر آيند و يكى را از ما زنده نگدارند . فيروز شاه گفت : اى خواجه هيچ انديشه مكن كه من بتوفيق خداى تعالى دمار از جان ايشان برآرم . اهل كاروان گفتند كه تو يك وجود با چهار هزار سوار چون برآيى ؟ جملهء ما را بر باد دادى ! دريغ از مال ما و سر ما و جان ما ! ايشان در گريه و زارى درآمدند . مؤلف اخبار گويد كه : باقى كه مانده بودند ، جمله در قلعه گريختند و اين خبر بقطير و قاطر كردند كه ما در ميان كاروان رفتيم كه از براى شما مركب بياريم ، جوانى درين قافله [ هست ] كه مركب گلگونى دارد كه تا عمر ماست هرگز از آن بهتر مركبى نديده‌ايم ؛ رفتيم كه آن مركب را بگيريم آن جوان با ما جنگ كرد بيست و پنج كس از آن ما بكشت . اگر ما نمىگريختيم ما نيز بقتل آمده بوديم . بعد از آن از مبارزى او بسيار بگفتند . قطير و قاطر در غضب رفتند كه يك سوار را چه محل باشد ؟ اگر همه رستم زال باشد آخر يك سوار بيشتر نيست ! قطير گفت من
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 94 | مولانا محمد بن احمد بيغمى