تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
كه اين مركب لايق جملهء سلاطين جهانست ، قصد گرفتن گلگون كردند . گلگون چون چنان ديد پيش فيروز شاه دويد . در آن حالت فيروز شاه در خواب بود ، از خواب برجست ، نگاه كرد و آن جمع را ديد كه قصد مركب او كرده‌اند . نعره بريشان زد كه : اى شير مردان ! اين مركب از آن منست ، بگداريد ! چون اين سخن را بگفت يكى از آن چهار كس دويد كه مشتى بر گردن فيروز شاه بزند . شاه‌زاده چون چنان بديد سر چنگ فراز كرد و مشت او را در روى هوا بگرفت و پيش خود كشيد و يكى مشتى محكم مردانه‌وار بر روى آن ملعون زد كه بدان ضرب مشت سر و مغز و دهن او را خرد كرد . گويند كه هر دو چشمش از قانهء سرش بر خاك افتاد . آه از جان او برآمد و بر خاك افتاد و جان بداد . آن سه كس ديگر چون چنان ديدند تيغها كشيدند و بر فيروز شاه دويدند . شاه‌زاده سپر و تيغ در ربود . يكى بتيغ حمله كرد . فيروز شاه سپر در سر كشيد و آن حملهء او را رد كرد و چنانش تيغى بر بند كمر زد كه او را چون خيار به دو نيمه كرد . آن دو ديگر حمله كردند ، يكى را بر گردن زد و سرش بينداخت ، آن يكى ديگر بگريخت . آن باقى در پيش خواجه الياس طعام ميخوردند كه اين كس آمد و فرياد برآورد كه چه وقت طعام خوردنست كه كاف و لاف و جاف بقتل آمدند ! گفتند : ايشانرا كه كشت ؟ گفت در پاى آن درخت جوانى مركبى گلگونى بسته بود ، جاف رفت كه آن مركب را بگيرد يك مشت بر دهنش زد كه مغزش برآمد . لاف و كاف پيش رفتند تا خون او بخواهند ، لاف را بر ميان زد كه چون خيارش بدونيم كرد « 1 » ، كاف را سر انداخت ، من گريختم . دريابيد كه خواهد گريختن ! آن باقى كه اين سخن بشنيدند برجستند و سوار شدند . تا ايشانرا آمدن فيروز شاه زره در برانداخت و كلاه خود بر سر نهاد و زين بر پشت گلگون نهاد و بر پشت مركب سوار شد و آن كافرانرا استقبال كرد و نعره بريشان زد و گفت كه اى حرام‌زادگان جان كجا بريد كه اجلتان رسيده است ! آنگه
هامش
( 1 ) - در اصل : زد