بيرون آمدند . آن شب بر كنار ساحل بودند ، از آنجا رو به شهر تعزّ نهادند ، چند منزل برفتند . درين رفتن غوغاى عظيم در ميان آن قوم افتاد ، هريك سخنى ميگفتند ؛ فيروز شاه از خواجه الياس سؤال كرد كه موجب اين تشويش چيست كه در ميان كاروان واقع شده است ؟ خواجه الياس گفت : موجب آنست كه درين طرف كه ميرويم قلعهيى هست كه آن قلعه را قلعهء جميله ميگويند و در آن قلعه دو غلام شاه سرور هستند يكى را قطير و ديگرى قاطر نام است و در آن قلعه مىباشند ، با شاه سرور ياغى شدهاند به جهت سختى قلعه كه شاه سرور نمىتواند كه آن قلعه را بگيرد . ايشان دست بيدادى گشودهاند و اگر قافلهيى از پيش ايشان مىگذرند بباج و خراجى راضى ميشوند و اگر كاروان ازيشان مىگريزند چون ايشان از گريختن قافله خبر مىيابند در پى مىروند و قافله را غارت ميكنند ، مردم قافله را ميكشند . اكنون در ميان قافله مخالفت افتاده است بعضى ميگويند كه بر در قلعه رويم ، باج و خراج ايشان بدهيم و بسلامت بگذريم و بعضى ميگويند كه مدتيست كه هيچ كاروان بدين راه نگدشته است ، طمع بيشتر خواهند كردن ، ازيشان فرار كنيم و بگريزيم . تو چه مصلحت مىبينى ؟
فيروز شاه گفت : اولى در آنست « 1 » كه بر در قلعه رويم ، با ايشان بهر حال بسازيم آن اولىتر باشد كه بگريزيم . خواجه الياس گفت كه من نيز همين مىگويم كه بپاى قلعه رويم . پس بپاى قلعه رفتن يك جهت شدند و رو بپاى قلعه نهادند . آن شب همه شب ميرفتند تا روز ديگر اول روز بپاى قلعه رسيدند ، كوهى سر بر فلك برآورده بود و در دامنهء آن كوه قلعهيى عظيم محكم و بلند ساخته و در پاى قلعه مرغزارى بود خوش و خرم . كاروان در پاى قلعه در آن مرغزار فرود آمدند و ستورانى كه داشتند بچرا بگداشتند و بارها بر هم چيدند . ديدهبانان « 2 » قلعه خبر آمدن كاروان به قطير و قاطر بردند كه كاروان عظيم در پاى قلعه فرود آمدند . قطير گفت : برويد و بعوض باج و خراجى كه به من خواهند دادن مركبان نيك بدهند كه در قلعه ما را هيچ
هامش
( 1 ) - در اصل همچنين است و قاعدة بايد چنين باشد : « اولى آنست »
( 2 ) - در اصل : ديدهبان