تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
مركب نيك نمانده است كه درين دو روزه سپاه كشمير و سپاه يمن بر هم خواهند زدن البته ازين دو سپاه يكى را شكستى خواهد بودن و ما را در ميانه زلّه‌يى خواهد بودن ، مركب نيك مىبايد . پنجاه سوار به حكم قطير و قاطر از آن قلعه بيرون آمدند . اهل كاروانرا چشم بر در قلعه بود ، ديدند كه آن پنجاه سوار از در قلعه بيرون آمدند ، كاروانيان بترسيدند و گفتند : اينك آمدند ! خواجه الياس گفت سخن به من گذاريد تا من جواب ايشان بدهم . ايشان در ميان كاروان به تندى درآمدند و نعره برآوردند كه بارسالار كاروان كيست ؟ كاروانيان اشارت بخواجه الياس كردند و گفتند خواجهء ما و مخدوم « 1 » ما و خداوند ما و بارسالار ما خواجه الياسست . گفتند كدامست ؟ باز اشارت بخواجه الياس كردند . خواجه پيش آمد و سلام كرد . ايشان گفتند كه پهلوان قطير و قاطر ميگويند كه نيك كرديد كه بپاى قلعه آمديد كه ما را از آمدن شما خبر بود كه اگر از ما مىگريختيد مال و جان درمىباختيد . چون خود آمديد خوش آمديد ! بعوض باج و خراجى كه بما مىداديد بما مركبان خوب بدهيد . خواجه الياس گفت كه ما از دريا و كشتى بيرون آمده‌ايم ، ما را مركبان نيك نيست كه ستوران ما همه ستوران باركش و پالانىاند ، لايق زين و سوارى نيستند . اينك جملهء مركبانرا بچرا گداشته‌ايم برويد و احتياط كنيد و آنچه لايق مىبينيد بگيريد . چهار كس را امر كردند كه بروند و احتياط كنند . ايشان در آن گلهء مركبان گرديدند . از مركبان هيچ لايق نديدند . در وقت بازگشتن در پاى درختى رسيدند كه در پاى آن درخت فيروز شاه فرود آمده بود ، سلاح از شاخ درخت آويخته بود و مركب گلگون را زين برداشته بود و كمندى در گردن مركب انداخته بود ، و مركب گلگون را بچرا گداشته بود . گلگون فيروز شاه مركبى بود كه در آن روزگار در طويلهء هيچ پادشاهى نبود . آن چهار كس كه آن مركب را بديدند از خوبى آن مركب عجب ماندند . گفتند
هامش
( 1 ) - در اصل : مختوم