اسود رسيدند ، عزم اين جانب دارند . ما را مىبايد رفتن بپاى كوه جبل اكبر كه سر راه بريشان بگيريم . تا ما را آنجا رسيدن سپاه طايف و شاه سليم و ديگر لشكريان كه طلب كردهايم جمله در پيش ما گرد خواهند آمدن . شاه سرور گفت كه فردا كوس رحيل بزنيد كه فردا ازين مقام حركت كنيم .
در نيمشبى سپاه سوار شدند و رو بجبل اكبر نهادند . بهفت منزل بدان موضع رسيدند و فرود آمدند . خبر رسيد كه فردا شاه سليم با سپاه مسلميه ، ده هزار سوار ، مىرسند و از طرف صناعا « 1 » سلاله بن اصم با سپاه ده هزار مرد ميرسند ؛ و نعمان بن منظر « 2 » از شهر طايف با سه پهلوان فهر و جهر و مهر دلاور ميرسند با ده هزار سوار . و ديگر جاسوسان آمدند و خبر آوردند كه فردا در طلوع آفتاب سپاه كشمير و شاه روز و پيروز زنگى و ميسرهء زنگى با سپاه هفتاد هزار سوار مىآيند . غوغا در سپاه افتاد ، بكارسازى جنگ مشغول شدند ، اسباب حرب تمام كردند ، تا آن شب بسر آمد .
راوى گويد كه در اول روز عالم جمله گرد و غبار گرفت . سپاه كشمير چون درياى مواج رسيدند ، عظيم بهيبت و صلابت ، كه در آن سپاه بيست هزار زنگى بودند .
پيروز زنگى و ميسرهء زنگى هريك چون درختى پولاد ، شاه روز در زير چتر مىآمد .
چون رسيدند برابر سپاه يمن فرود آمدند . در آن حالت سپاه شاه سليم رسيدند و برابر صف دشمنان صف بركشيدند و فرخزاد در آن سپاه بود . فرخزاد با خود ميگفت كه اگر فيروز شاه هست البته درين سپاه پيدا خواهد شدن . چون سپاه از جانبين رسيدند و فرود آمدند حكم شاهان بر آن منوال شد كه تا سه روز ديگر جنگ كنيم تا نصرت كرا باشد . ايشان در كار راستى جنگ اسبها نعلبندى كردند و زين افزارها راست كردند و شمشيرها را تيز كردند . هر دو لشكر در عزم جنگ ،
اما مؤلف اخبار چنين روايت كرده است كه ازين طرف شاه فيروز شاه با خواجه الياس بازرگان در آن كشتى مىآمدند تا عاقبت بر كنار ساحل رسيدند و از كشتى
هامش
( 1 ) - ظ : صنعاء
( 2 ) - ظ : مندز .