اما چون اين خبر به عين الحيات رسيد كه سپاه چنين از كشمير از بهر بردن تو آمدهاند ، برادرت ليث را گرفتند ، پدرت كارسازى جنگ مىكند ، عين الحيات عظيم پريشان شد . گويند كه از آن روزى كه آن سه صورت در باغ جنتآباد ديده بود بر درخت چنار چسبانيده ، بر آن صورتهاى بىجان عاشق زار شده بود و هيچ نميدانست كه آن صورت صورت كيست . گويند كه عين الحيات نقاشان فرستاده بود ازين شهزادگان كه دعوى عشق و محبت او ميكردند صورتهاى ايشانرا جمله آورده بودند ، هيچ كدام بدان صورت مانند نداشتند « 1 » . چون معلوم كرد كه سپاهى چنين بطلب او آمدهاند ازين خبر عظيم پريشان شد .
اما مؤلف اخبار گويد كه شاه سرور صد هزار سوار ملازم داشت ، در خزينه بر گشود و سپاه را مال داد ، حكم كرد تا بر در شهر جمع آمدند . هنوز خبر از سپاه دشمن مىرسيد كه در فلان موضع رسيدهاند و عظيم دلير پيش مىآيند . شاه سرور خواجه طيفور را گفت كه اى وزير ما در كدام موضع با سپاه دشمن جنگ خواهيم كردن ؟ طيفور گفت : شاها ترا بقا باد ! در پاى كوه « جبل اكبر » . آنجا جنگ كنيم كه آنجا محل جنگ را خوبست . شاه سرور گفت : راست گفتى ، پس ما را آنجا مىبايد رفتن . شاه سرور حكم كرد تا عين الحيات از باغ به شهر آمد ، پيش پدرش آمد . پدرش گفت : اى جان پدر ، سپاه كشمير آمدهاند و ترا طلب ميكنند ، برادرت ليث رفت تا جواب گويد ، نتوانست كارى كردن . برادرت را گرفتند و ضرغام زخم خورد ، اكنون من بجنگ كردن ايشان ميروم ، ترا در شهر مىگذارم ، بيدار و هشيار باش و با پدرت همتى بدار . باشد كه جواب اين سپاه بگوييم كه بسيار فتنه از بهر تو خواهد برخاستن . عين الحيات دست پدر را ببوسيد . شاه سرور سوار شد و از شهر بيرون آمد .
سپاه بر در شهر فرود آمده بودند . شاه سرور بر تخت برآمد و حكم كرد تا فرزندان و امرايش همه جمع آمدند . شاه سرور سؤال كرد كه از طرف دشمن چه خبر داريد ؟
طيفور گفت كه برقآساى جاسوس آمد و خبر چنين ميدهد كه سپاه كشمير بپاى كوه
هامش
( 1 ) - ظ : نبودند