شكمى بايد آهنين چون سنگ * كاسياش از خورش نيايد تنگ .
نظامى .
نان ميگفتند و جان ميدادند .
تنگ يا بى بكمال بود . تمثل :
چنان نان كم شود بر خوان دوران * كه گويد آدمى نان و دهد جان .
جامى .
نان نامرد در شكم مرد نماند .
جوانمرد و گشادهدست دهش و بخشش تنگچشمان و اندكبينان را چند برابر پاداش و سزا دهد .
نان نخورده را شكر نميكنند .
رجوع به : طمع چون بريدم من . . . ، شود .
نان و پنير سر به زمين .
چون طعام لذيذ و چرب و شيرين نباشد كودكان انتظار آن نبرند و زود بخسبند .
نان و دندان .
بمزاح ، نانى بىنان خورش .
نان و گرمك نه قوت هر شكميست .
هر كسى را به قدر خويش دميست . . . )
نظامى .
رجوع به : نان گندم شكم . . . ، شود .
نان و يخ اختراع ماست اما مزه ندارد .
مثل هندى است . نقل از شاهد صادق
نان همسايگان دزديدن و بهمسايگان دادن در شرع نيست .
ابو الفضل بيهقى .
رجوع به : لا تزن و لا تتصدق ، شود .
نان همهكس را مخور و نان خود را از هيچكس دريغ مدار .
خواجه عبد اللّه انصارى .
نانى بده جانى بخر .
نظير :
يك روز خرج مطبخ تو قوت سال ماست * يكسال مردمى كن و يك روز روزه گير .
نان يكروزه چه بر پشت و چه در شكم .
از مجموعهء امثال طبع هند .
نان يكشبه چه در سفره چه در انبان .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
ناورده گاه باشد از آورده نيكتر .
رعدى بلب ميار هرآنچت بدل در است . . . )
رعدى آذرخشى .
ناوك صيدافكن صد تيرزن آن نكند گاه يكى پيرزن .
خواجو .
رجوع به : آنچه يك پيرزن . . . ، شود .
نايد آواز جز از خم تهى
دل چو خم چند بر آوازه نهى . . . * چو دهد كوس برون بانگ ز پوست
بانگ او شاهد بىمغزى اوست . )
جامى .
نايد از گرگ پوستيندوزى .
از بدان نيكوئى نياموزى . . . )
سعدى .
نظير :
درودگرى كار بوزينه نيست . * كار هر بز نيست خرمن كوفتن .
كار هر بافنده و حلاج نيست * از كمان سست سخت انداختن .