ز احداث كون تو اينرا و آنرا * زهى نان پخته زهى گاو زاده .
سوزنى .
آنكه در كار جهان خام است نانش پخته است .
بهمهجاى نان من پخته است * به همه جوى آب من رانده است .
خاقانى .
ز كلك تيرهء تو روشن است آب علوم * ز تاب خاطر تو پخته گشت نان سخن .
كمال اسمعيل .
خويش را موزون و چست و سخته كن * ز آب ديده نان خود را پخته كن .
مولوى .
چون نان ملك ز آتش بأس تو پخته شد * در آب عجز كار حسود تو خام شد .
از عقد العلى .
اى خداوندى كه اندر خشكسال قحط بود * پخته شد از آب انعام تو نان گرسنه .
كمال اسمعيل .
نان پشت شيشه ماليدن .
سخت ممسك بودن .
نانت را با آب بخور منت آبدوغ مكش .
رجوع به : آب رو آب جو . . . ، شود .
نان جو را كه زند زيرهء كرمانى ؟
نكند با سفها مرد سخن ضايع . . . )
ناصر خسرو .
نان چو شد منقطع نماند جان .
كه همه آرزوى من نان است . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : تنومند را از خورش . . . ، شود .
نان خانهء رئيس است سگش هم همراهش است .
نظير :
هرگه كه دهيش يك نواله * در حال دو گربه برگمارى .
عمادى شهريارى .
نان خشك و روى تازه .
ناگه يارم بىخبر و آوازه * آمد بر من ز لطف بىاندازه
گفتم كه چو ناگه آمدى عيب مكن * چشم تر و نان خشك و روى تازه .
محيى الدين يحيى بن محمد .
نان خود از بازوى مردم مخواه گر كه ترا بازوى زورآزماست .
پروين .
رجوع به : اگر بگروى . . . ، شود .
نان خود با تره و دوغ زنى به كه از خوان شه آروغ زنى .
نظير : من اراد ان يكون عزيزا فى الدنيا شريفا فى الاخرة فليجتنب ثلثا لا يسأل احدا حاجة و لا يذكر احدا بسوء و الا يجب احدا الى طعامه . بشر حافى . از كشف المحجوب . رجوع به :
آب رو آب جو . . . ، شود .
نان خود بخوان ديگران مخور .
نفايس الفنون . رجوع به : فقرهء بعد شود .
نان خود بر سفرهء كس مخوريد .
منسوب بانوشيروان . نقل از تاريخ گزيده .
نظير : نان خود بخوان ديگران مخور . نفايس الفنون .
بخوان كسان بر مخور نان خويش * بخور نان خود بر سر خوان خويش .
نظامى .
لا تأكل خبزك على مائدة غيرك .