تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1792

مساهمون:

ص١٧٩٢

نانش بروغن ، در روغن افتادن .

رجوع به : نانش در روغن . . . ، شود .

نانش پخته شدن .

آسايشى مطمئن و دائمى از جهت امر رزق او را فراهم آمدن . مثال :
پخته شد نان جهاندارى تو * طمع خصم سراسر خام است .
ظهير . رجوع به : نان پخته داشتن ، شود .

نانش در روغن است ؛ در روغن افتاده است .

نظير : حل بواد ضبة مكون .

نانشرا آجر كردن .

با نمامى و سعايت نفعى را از او بريدن .

نانشرا بشيشه ميمالد .

نهايت ممسك است و حكايت از تاجرى اصفهانيست كه پنير را در شيشه كرده و نان خورش را نان بر پشت شيشه ميسائيده است .
نانش ندارد اشكنه بادش درخت را ميشكنه . گدائى معجب است .
نان فروزن « 1 » به آب ديدهء خويش وز در هيچ سفله شير مخواه .
( اى بدرياى عقل كرده شناه * وز بد و نيك روزگار آگاه . . . )
سنائى . رجوع به : آب‌رو آبجو . . . ، شود .

نان قرض دادن .

در اضرار ثالثى با يكديگر مدد و مهربانى كردن .

نان كافر را ميخورند بالاش شمشير ميزنند .

نمك‌بحرامى و ناسپاسى ناستوده است .

نان‌كور .

آب‌كور . ناسپاس مثال : چو سال سفله پديد آيد و زمان نانكور . ناصر خسرو .
از براى آب چون خصمش شدند * آب‌كور و نان‌كور ايشان بدند .
مولوى .
خار دان آن را كه خرما ديده‌اى * زانكه بس نان كور و بس ناديده‌اى
مولوى .

نان كسى پخته بودن .

رجوع به : نان پخته داشتن ، شود .

نان گندمت نيست زبان مردمى ترا چه شد .

تمثل :
مر سخن را گندمين و چرب كن * گر ندارى نان چرب گندمين .
ناصر خسرو . نظير : ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نيست .

نان گندم درويش مزهء جو دارد .

تمثل :
هنر ز فقر كند در لباس عيب ظهور * كه نان گندم درويش طعم جو دارد .
صائب .

نان گندم پولادين ميخواهد .

سفله چون آسايش و رفاهى بيند سركش و نافرمان شود . نظير : شكمش گوشت نو بالا آورده .
هركسى را به قدر خود قدميست * نان و گرمك نه قوت هر شكميست
هامش
( 1 ) يكى از فرهنگها كه اينك نامش را بخاطر ندارم اين كلمه را فروزم ضبط كرده و شاهد براى زميدن بمعنى خيساندن و آغاردن آورده است ( ؟ )