نانش بروغن ، در روغن افتادن .
رجوع به : نانش در روغن . . . ، شود .
نانش پخته شدن .
آسايشى مطمئن و دائمى از جهت امر رزق او را فراهم آمدن . مثال :
پخته شد نان جهاندارى تو * طمع خصم سراسر خام است .
ظهير .
رجوع به : نان پخته داشتن ، شود .
نانش در روغن است ؛ در روغن افتاده است .
نظير : حل بواد ضبة مكون .
نانشرا آجر كردن .
با نمامى و سعايت نفعى را از او بريدن .
نانشرا بشيشه ميمالد .
نهايت ممسك است و حكايت از تاجرى اصفهانيست كه پنير را در شيشه كرده و نان خورش را نان بر پشت شيشه ميسائيده است .
نانش ندارد اشكنه بادش درخت را ميشكنه .
گدائى معجب است .
نان فروزن « 1 » به آب ديدهء خويش وز در هيچ سفله شير مخواه .
( اى بدرياى عقل كرده شناه * وز بد و نيك روزگار آگاه . . . )
سنائى .
رجوع به : آبرو آبجو . . . ، شود .
نان قرض دادن .
در اضرار ثالثى با يكديگر مدد و مهربانى كردن .
نان كافر را ميخورند بالاش شمشير ميزنند .
نمكبحرامى و ناسپاسى ناستوده است .
نانكور .
آبكور . ناسپاس مثال : چو سال سفله پديد آيد و زمان نانكور . ناصر خسرو .
از براى آب چون خصمش شدند * آبكور و نانكور ايشان بدند .
مولوى .
خار دان آن را كه خرما ديدهاى * زانكه بس نان كور و بس ناديدهاى
مولوى .
نان كسى پخته بودن .
رجوع به : نان پخته داشتن ، شود .
نان گندمت نيست زبان مردمى ترا چه شد .
تمثل :
مر سخن را گندمين و چرب كن * گر ندارى نان چرب گندمين .
ناصر خسرو .
نظير : ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نيست .
نان گندم درويش مزهء جو دارد .
تمثل :
هنر ز فقر كند در لباس عيب ظهور * كه نان گندم درويش طعم جو دارد .
صائب .
نان گندم پولادين ميخواهد .
سفله چون آسايش و رفاهى بيند سركش و نافرمان شود . نظير : شكمش گوشت نو بالا آورده .
هركسى را به قدر خود قدميست * نان و گرمك نه قوت هر شكميست
هامش
( 1 ) يكى از فرهنگها كه اينك نامش را بخاطر ندارم اين كلمه را فروزم ضبط كرده و شاهد براى زميدن بمعنى خيساندن و آغاردن آورده است ( ؟ )