تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1791

مساهمون:

ص١٧٩١

نان خودت را ميخورى آشتى ميكنى .

بمزاح جنگ و پنداشتى تو را با من ثباتى نباشد .

نان خودت را ميخورى حرف مردمرا چرا ميزنى .

نظير : نان خود خوريد سخن مردمان مگوئيد . از نصايح انوشيروان .

نان خودت را ميخورى چرا حليم حاج ميرزا آقاسى را بهم ميزنى .

نان خودم را بخورم حليم حاج ميرزا آقاسى را بهم بزنم ! بىسودى چرا تحمل رنجى از كسان كنيم .

نان خود را حلال كردن .

سوديرا در برابر تحمل رنجى بر خود مباح و روا ساختن . مثال :
گفت اى گلت از وفا سرشته * نقشت فلك از وفا نوشته هم نان كسان حلال خورده * هم خوردهء خود حلال كرده كرده ز ره حلال‌خوارى * با منعم خويش حق‌گذارى .
امير خسرو دهلوى .

نان خودش را مىخورد غيبت مردم را مىكند .

بمزاح ، غيبت سزاوار نباشد .

نان در انبان كسى نهادن .

از خانه بيرون كردن . راندن . مثال :
نشستم تا همىخوانم نهادى * روم چون نان در انبانم نهادى .
نظامى .
منهيان ربع مسكون ز آبروى عدل او * فتنه را پنجاه ساله نان در انبان يافته .
انورى .
با وجود معجز كلكت كه آب ملك از اوست * امت موسى عصا را نان در انبان يافته .
رضى الدين نيشابورى .
نان در انبانم منه شرمى بدار * بس بود اين كابرويم برده‌اى .
اخسيكتى .
يك شبى گفت كاى فلان برخيز * خارش پشت پاى بنشانم گفتمش حلقهء در خاصت * كند كرده است تيز سوهانم چون نكردم قضا ( ؟ ) در انبانش * نرم بنهاد نان در انبانم كرد از خوان و كاسهء كش نبست * دست كوته چو پايه‌اى خوانم .
روحى ولواجى .
. . . . . . . . . . . . . . . * بخل و كين را نان در انبان يافته .
كاتب بلخى .

نان دروغ نميشود .

براى تحصيل رزق كوشش ناگزير است .

نان را بايد بنرخ روز خورد .

نظير :
البس لكل حالة لبوسها * اما نعيمها و اما بوسها .

نان را باشتهاى مردم نميشود خورد .

مرد خود بايد سود و زيان خود بشناسد .

نان را بده بنانوا يك نان هم بالاش ، يك نان هم روش .

رجوع به : كار را با كاردان . . . ، شود .

نان را نمىجوند دهن آدمى بگذارند .

رجوع به : نابرده رنج . . . ، شود .