نان خودت را ميخورى آشتى ميكنى .
بمزاح جنگ و پنداشتى تو را با من ثباتى نباشد .
نان خودت را ميخورى حرف مردمرا چرا ميزنى .
نظير : نان خود خوريد سخن مردمان مگوئيد . از نصايح انوشيروان .
نان خودت را ميخورى چرا حليم حاج ميرزا آقاسى را بهم ميزنى .
نان خودم را بخورم حليم حاج ميرزا آقاسى را بهم بزنم ! بىسودى چرا تحمل رنجى از كسان كنيم .
نان خود را حلال كردن .
سوديرا در برابر تحمل رنجى بر خود مباح و روا ساختن .
مثال :
گفت اى گلت از وفا سرشته * نقشت فلك از وفا نوشته
هم نان كسان حلال خورده * هم خوردهء خود حلال كرده
كرده ز ره حلالخوارى * با منعم خويش حقگذارى .
امير خسرو دهلوى .
نان خودش را مىخورد غيبت مردم را مىكند .
بمزاح ، غيبت سزاوار نباشد .
نان در انبان كسى نهادن .
از خانه بيرون كردن . راندن .
مثال :
نشستم تا همىخوانم نهادى * روم چون نان در انبانم نهادى .
نظامى .
منهيان ربع مسكون ز آبروى عدل او * فتنه را پنجاه ساله نان در انبان يافته .
انورى .
با وجود معجز كلكت كه آب ملك از اوست * امت موسى عصا را نان در انبان يافته .
رضى الدين نيشابورى .
نان در انبانم منه شرمى بدار * بس بود اين كابرويم بردهاى .
اخسيكتى .
يك شبى گفت كاى فلان برخيز * خارش پشت پاى بنشانم
گفتمش حلقهء در خاصت * كند كرده است تيز سوهانم
چون نكردم قضا ( ؟ ) در انبانش * نرم بنهاد نان در انبانم
كرد از خوان و كاسهء كش نبست * دست كوته چو پايهاى خوانم .
روحى ولواجى .
. . . . . . . . . . . . . . . * بخل و كين را نان در انبان يافته .
كاتب بلخى .
نان دروغ نميشود .
براى تحصيل رزق كوشش ناگزير است .
نان را بايد بنرخ روز خورد .
نظير :
البس لكل حالة لبوسها * اما نعيمها و اما بوسها .
نان را باشتهاى مردم نميشود خورد .
مرد خود بايد سود و زيان خود بشناسد .
نان را بده بنانوا يك نان هم بالاش ، يك نان هم روش .
رجوع به : كار را با كاردان . . . ، شود .
نان را نمىجوند دهن آدمى بگذارند .
رجوع به : نابرده رنج . . . ، شود .