كاندرين زندان بماند او مستمر * ياوهتاز و طبلخوار است « 1 » و مضر
مرد زندانى نيابد لقمهاى * ور به صد حيلت گشايد طعمهاى
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو * حجتش آنكه خدا گفته كلوا
چون مگس حاضر شود در هر طعام * از وقاحت بىصلاح و بىسلام
پيش او هيچ است لوت شصت كس * كر كند خود را اگر گوئيش بس
زين چنين قحط سهساله داد و داد * ظل مولانا ابد پاينده باد
گو ز زندان تا رود اين گاوميش * يا وظيفه كن ز وقفى لقمهايش
اى ز تو خوش هم ذكور و هم اناث * داد كن المستغاث المستغاث
سوى قاضى شد وكيل بانمك * گفت با قاضى شكايت يك بيك
خواند او را قاضى از زندان به پيش * پس تفحص كرد از اعيان خويش
گفت نائب پيش قاضى آن همه * كه نمودند از شكايت آن رمه
گفت قاضى خيز و زين زندان برو * سوى خانهء مردهريگ خويش شو
گفت خانومان من احسان تست * همچو كافر جنتم زندان تست
گر ز زندانم برانى تو به رد * خود بميرم من ز درويشى و كد .
مولوى .
از آستان پير مغان سر چرا كنم * دولت در اين سرا و گشايش در اين در است .
نان بده فرمان بده .
نظير : كفم نه سرم نه .
نان بده نام برآر .
از مجموعهء امثال طبع هند رجوع به : احسان همه خلق را . . . ، شود .
نان به قرض يكديگر دادن .
رجوع به : نان قرض . . . ، شود .
نان بهمهكس بده نان همهكس مخور .
نان پخته داشتن .
نانش پخته كردن . مثال :
بنزد بخت نشد نان هيچكس پخته * كه تا نكرد ز خون عدوت خاك خمير .
رضى الدين نيشابورى .
سپهر نان مرا پخته داشت چون خورشيد * اگر چو ماه بقرصى مدار داشتمى .
ظهير فاريابى .
بر اقبال نانش پخته گر بود * كنون شد از دل دشمن كبابش .
رضى الدين نيشابورى .
هرجا كه در نواحى كرمانشهان دديست * نانش بپخته از جگر خصم خام تست .
مجير بيلقانى .
نه شگفت ار ز آتش خاطر پخته گردد به عاقبت نانم .
روحى ولوالجى .
در دخل مر شحنه و محتسب را * گشاده است تا هست ازارت گشاده
هامش
( 1 ) طبلخوار بمعنى شكمبنده و گرانخوار است . جاى ديگر فرمايد :صوفيان طبلخوار لقمهجو * سگدلان همچو گربه روىشو .مولوى .