نام محتشمان را ثنا كند معروف .
شنو دعاى مرا پس بخوان ثناى مرا كه . . . )
اديب صابر .
نام محمود نه نيك آيد با فعل ذميم .
گر به صورت بشرى پيشه مكن سيرت گرگ . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
نام مرد به از مرد .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
نام نيك رفتگان ضايع مكن تا بماند نام نيكت پايدار .
سعدى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نام نيكو را بزرگان عمر ثانى گفتهاند اين ذخيره مر ترا الباقيات الصالحات .
نقل از العراضه .
نظير : ذكر الفتى عمره الثانى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
نام نيكو گر بماند ز آدمى به كز او ماند سراى زرنگار .
سعدى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
نام و نان است مراد همه خلق از همه شغل
. . . وز پرستيدن او جامه و نان آمد و نان . )
ازرقى .
نامهء چرخ كس خوانده نيست
بلى . . . دلى نيست كزوى بغم مانده نيست * نبشته بسى دارد اندر نهفت
ز بنوشتهء او تن آسان مخفت . )
مرحوم اديب .
نامهء عيب كسان گيرم كه برخوانى چو آب نيمحرف از نامهء خود برنميخوانى چسود .
اوحدى .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
نامهء مانى كجا چون مصحف قرآن بود .
كى بود چون فتح سلطان داستان كودكان . )
معزى .
نان از براى كنج عبادت گرفتهاند صاحبدلان نه كنج عبادت براى نان .
سعدى .
نان امروز كه دارى غم فردا چه خورى .
گج .
نان اينجا آب اينجا كجا روم به از اينجا .
نظير :
بود شخصى مفلسى بىخانمان * مانده در زندان و بند بىامان
لقمهء زندانيان خوردى گزاف * بر دل خلق از طمع چون كوه قاف
زهره نى كس را كه لقمهء نان خورد * زانكه آن لقمهربا چابك برد . . .
مر مروت را نهاده زير پا * گشته زندان دوزخى زان نانربا . . .
با وكيل قاضى ادراكمند * اهل زندان در شكايت آمدند
كه سلام ما به قاضى بر كنون * بازگو آزار ما زين مرد دون