ناگهان بهلول را خشكى بخاست رفت پيش شاه و از وى دنبه خواست
آزمايش كرد آن شاهش مگر * تا شناسد هيچ باز از يكدگر
گفت شغلم پاره بايد كرد خرد * پاره كرد آن خادم آن را پيش برد
اندكى چون نان و آن شغلم بخورد * بر زمين افكند و لختى غم بخورد
شاهرا گفتا كه تا گشتى تو شاه * چربى از دنبه بشد زين جايگاه
بىحلاوت شد طعام از قهر تو * مىببايد شد برون از شهر تو .
عطار .
نالايد به خون رو به چنگال شير شرژهء نر .
نبى نريخت ورا خون از آنكه . . . )
قاآنى .
نال ارچه نى بود نشود چون نى قنات .
هريك قبول فيض دگرسان همىكنند . . . )
ابن يمين
نالهء آب از ناهموارى زمين است .
تمثل
گر سنائى ز يار ناهموار * گلهاى كرد از او شگفت مدار
آب را بين كه چون همىنالد * هر دم از همنشين ناهموار .
سنائى .
اشاره :
آب داند شكايت ناجنس * مشگ داند حكايت عطار .
اوحدى .
ناله مرغ گرفتار نشانى دارد .
نه گرفتار بود هركه فغانى دارد . . . )
مجمر اصفهانى .
ناليدن بلبل ز نوآموزى عشق است هرگز نشنيديم ز پروانه صدائى .
حزين لاهيجى .
رجوع به : آن را كه خبر شد . . . ، شود .
نام آباد و شهر ويران است .
كاتبى . نظير : نامش كلان و دهش ويران .
نام آن بود كه دولت برنا برافكند .
شاها طراز خطبهء دولت بنام تو است . . . )
خاقانى .
نام احمد نام جمله انبياست چونكه صد آمد نود هم پيش ماست .
مولوى .
نظير : كل الصيد فى جوف الفراء .
نام است اندر جهان يادگار نماند بكس جاودان روزگار .
( كه . . . ) فردوسى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
نامبارك خندهء آن لاله بود كز دهان او سواد دل نمود .
مولوى .
نام باقى طلبى گرد كمآزارى گرد كز كمآزارى كم عمر نيامد كز كس .
سنائى .
رجوع به : ميازار مورى . . . ، شود .
نام بلند به از بام بلند .
رجوع به : اگر جاودانه . . . ، شود .