تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1786

مساهمون:

ص١٧٨٦
ناگهان بهلول را خشكى بخاست رفت پيش شاه و از وى دنبه خواست
آزمايش كرد آن شاهش مگر * تا شناسد هيچ باز از يكدگر گفت شغلم پاره بايد كرد خرد * پاره كرد آن خادم آن را پيش برد اندكى چون نان و آن شغلم بخورد * بر زمين افكند و لختى غم بخورد شاهرا گفتا كه تا گشتى تو شاه * چربى از دنبه بشد زين جايگاه بىحلاوت شد طعام از قهر تو * مىببايد شد برون از شهر تو .
عطار .

نالايد به خون رو به چنگال شير شرژهء نر .

نبى نريخت ورا خون از آنكه . . . )
قاآنى .

نال ارچه نى بود نشود چون نى قنات .

هريك قبول فيض دگرسان همىكنند . . . )
ابن يمين

نالهء آب از ناهموارى زمين است .

تمثل
گر سنائى ز يار ناهموار * گله‌اى كرد از او شگفت مدار آب را بين كه چون همىنالد * هر دم از همنشين ناهموار .
سنائى . اشاره :
آب داند شكايت ناجنس * مشگ داند حكايت عطار .
اوحدى .

ناله مرغ گرفتار نشانى دارد .

نه گرفتار بود هركه فغانى دارد . . . )
مجمر اصفهانى .
ناليدن بلبل ز نوآموزى عشق است هرگز نشنيديم ز پروانه صدائى . حزين لاهيجى . رجوع به : آن را كه خبر شد . . . ، شود .

نام آباد و شهر ويران است .

كاتبى . نظير : نامش كلان و دهش ويران .

نام آن بود كه دولت برنا برافكند .

شاها طراز خطبهء دولت بنام تو است . . . )
خاقانى .
نام احمد نام جمله انبياست چونكه صد آمد نود هم پيش ماست . مولوى . نظير : كل الصيد فى جوف الفراء .
نام است اندر جهان يادگار نماند بكس جاودان روزگار . ( كه . . . ) فردوسى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
نامبارك خندهء آن لاله بود كز دهان او سواد دل نمود . مولوى .
نام باقى طلبى گرد كم‌آزارى گرد كز كم‌آزارى كم عمر نيامد كز كس . سنائى . رجوع به : ميازار مورى . . . ، شود .

نام بلند به از بام بلند .

رجوع به : اگر جاودانه . . . ، شود .