روغن مصرى و مشك تبتى را در دو وقت * هم معرف سير باشد هم مزكى گندنا .
خاقانى .
ناقه و جملى در امر نداشتن .
صاحب غرض و سودى در كار نبودن ماخوذ از عربى :
لا ناقة لى فيها و لا جمل . تمثل . خرس چون تفاصيل و جمل اين حكايت بشنيد و ناقه و جمل خويش در آن ميديد . . . مرزباننامه . و بداند كه مرا در اين كار ناقه و جملى نبوده است . ابو الفضل بيهقى .
ناكرده را كرده مشمار .
خواجه عبد اللّه انصارى .
ناكرده كار را نبر به كار .
ناآزموده ، كار را تباه كند .
ناكرده كار مىنتوان زيست كامكار .
از كار سخت خود نكنم هيچ شكوه ز انك . . . )
پروين .
ناكرده گناه در جهان كيست بگو
. . . با عفو تو بىگنه چسان زيست بگو . * من بد كنم و تو بد مكافات دهى
پس فرق ميان من و تو چيست بگو . )
خيام ؟
رجوع به : اگر بهر گناهى بگيرند . . . ، شود .
ناكس بتربيت كس نشود .
رجوع به مثل بعد شود .
ناكس بتربيت نشود اى حكيم كس .
شمشير نيك ز آهن بد چون كند كسى . . . )
سعدى .
رجوع به : آهنى را كه موريانه . . . ، شود .
ناكس به تو جز محنت و خوارى نرساند گر تو به مثل بر فلك ماه رسانيش .
ناصر خسرو .
ناكستر از او كس نبود در عالم كز دوست بجز دوست مرادى خواهد .
از بهارستان جامى .
ناكشته ميدرود .
در سود و بهره بردن بسى گربز و زبردست است . مثال : چه جاى كشته كه ناكشته كار اوست درودن . كاتبى .
ناگفته بسى به بود از گفتهء رسوا .
آن به كه نگوئى چو ندانى سخن ايراك . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : ابله را در سخن . . . ، و رجوع به : اگر طوطىزبان . . . ، شود .
ناگفته دانستن و ننوشته خواندن .
فراستى بكمال داشتن . مثال :
چه گويم حال خود با تو چو ميدانم كه ميدانى * كه هم ناگفته ميدانى و هم ننوشته ميخوانى .
هوا خواه توام جانا و ميدانم كه ميدانى * كه هم ناگفته ميدانى و هم ننوشته ميخوانى .
رجوع به : از عنوان مضمون . . . ، شود .
ناگفته سخن خيوى مرد است خوش نيست خيو مگر كه در فم .
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .