تا بريزد بر گياه رستهاى * تا بشويد روى هر ناشستهاى .
مولوى .
ناطق آنكس شد كه از مادر شنود .
دائما هر كر اصلى گنگ بود . . . )
مولوى .
ناصحى كان ترا بد آموزد نيست ناصح كه از عدو بتر است .
ظهير .
ناف بر چيزى بريده شدن ، زده شدن نافش را بر فلان ، زدهاند ، بريدهاند .
مثال :
نافه شد خاك ببازار تو نشگفت كه خود * ناف خلق تو بريده است بدين سيرت و راه .
اخسيكتى
دايه بمهرت بريد ناف دل من * پس بكنارم گرفت گاه ولادت .
اوحدى .
من كه بر عشقم بريدستند ناف از كودكى * چون توان از عشق ببريدن باكراهم دگر .
اوحدى .
سينه خوش كن كه ناف روى زمين * هست بر محنت و عذاب زده .
مجير بيلقانى .
بجاى شير از پستان دايهء فطرت خون حيوانات مكيده و ناف وجود او بر آن بريده . مرزباننامه .
ناف تو بر غم زدند غم خور خاقانيا * كانكه جهان را شناخت غمكده شد جان او .
خاقانى .
ميخورم مى كه مرا دايه بر اين ناف زده است * نبرد سرزنش تو ز سر كار مرا .
خاقانى .
حرص تو لقمه نه بانصاف زد * دايه تو را بهر شكم ناف زد .
جامى .
چند كشى بهر شكم از گزاف * گر نزدت دايه بر اين شيوه ناف .
جامى .
ليس من اهلك به گوش عالم اندر گفت عقل * آنزمان كز روى فطرت ناف من زد مادرم .
خاقانى .
نظير : سقش را ( يا ) كامش را ، بفلان برداشتهاند .
ناف ما را باهم نبريدهاند .
از زيستن با يكديگر ناگزير نيستم .
تا بود ز روى مهر لاف من و تو * جز خواب نديد كس مصاف من و تو « 1 »
چون تيره شد اكنون مى صاف من و تو * مادر نه بهم بريد ناف من و تو .
ازرقى .
نظير : باهم شير نخوردهايم .
ناف من و تو را باهم نبريدهاند .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
نافه از مشك چون تهى سازند بوى خوش ميدهد نيندازند گل كه با گل نشست و خويشى يافت بر سر آمد كه قدر و بيشى يافت صدف آخر نه هم ز صحبت در گشت غرا ز رنگ و چهرهء غر .
اوحدى .
رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
نافهء مشك را چه تر و چه خشك .
ز اب و آتش زيان پذيرد مشك . . . )
سنائى .
ناقد مشك سير است ، ( يا ) گندناست .
مثال :
بلى ناقد مشك يا دهن مصرى * بجز سير يا گندنائى نيابى « 2 » .
خاقانى .
هامش
( 1 ) بلسان .
( 2 ) آزمايش خلوص مشك و بلسان را بسير و گندنا كنند تا اگر بوى مشك و بلسان بر سير و گندنا غلبه كند مشك و بلسان خالص باشد و گرنه مغشوش و قلب است . از حاشيه خاقانى .