تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1783

مساهمون:

ص١٧٨٣
نازپرورد هوا با نفس نتواند غزا زن كه باشد لايق معجر چه مرد مغفر است . جامى .

ناز ديگر است و جنگ ديگر

يا ) جنگ جنگ است و ناز ناز .
تمثل :
دل چو بردى جان مبر اى جنگ‌جوى از بهر آنك * گفته‌اند اندر مثل جنگ است جنگ و ناز ناز .
برهان الدين بزاز . اشاره :
عاجز شدن اى دوست ز ناز تو عجب نيست * كين قاعدهء ناز تو جنگ است نه بازى .
فلكى شيروانى .
ناز را روئى ببايد همچو ورد گر ندارى گرد بدخوئى مگرد زشت باشد روى نازيبا و ناز صعب باشد چشم نابينا و درد . سنائى .

ناز عروس به جهاز است .

نظير : زنى كه جهاز ندارد اين همه ناز ندارد . كل ذات ذيل تختال .
ناز كردن خوشتر آيد از شكر ليك كم خايش كه گردد صد خطر
( . . . اى بسا نازا كه گردد آن گناه * افكند هر بنده را از چشم شاه ايمن‌آباد است آن راه نياز * ترك نازش گير و با آن ره بساز . )
مولوى .

نازكش دارى ناز كن ندارى پايت را دراز كن .

ناز كم كن چونكه ريش آورده‌اى .

ريش خود را خنده‌زارى كرده‌اى . . . )
مولوى .
نازموده رنج سفر نتوان يافت ره بگنج وطن . ( اى پسر . . . ) شمس العلماء قريب ربانى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

نازنين جمله نازنين بيند .

نظر پاك اين‌چنين بيند . . . )
سنائى .

ناسپاس را به خود راه مده .

خواجه عبد اللّه انصارى .

ناشسته روى .

بىسروپا . ناچيز ، بىارز . مثال :
آب هست از بهر هر ناشسته‌روى * گر تو هم ناشسته‌روئى آب جوى چند باشد همچو آب روشنست * روى هر ناشسته‌روئى ديدنت ،
عطار .
زانچه آن خود هست بوئى نيست اين * كار هر ناشسته‌روئى نيست اين .
عطار .
دور مشتى جاهل ناشسته‌روى اندر گذشت * دور دور يوسف است آن پادشاه بنده‌وار .
سنائى .
كه ز هر ناشسته‌روئى گپ زنى * شرم دارى از خداى خويش نى .
مولوى .
از چه ناشسته رخم ميخوانى * كه رخم شسته به خون جگر است .
كمال اسمعيل .
گلخنى مفلس ناشسته‌روى * مرد سراپردهء انوار نيست .
عطار .
كيسه‌هاى زر بدوزيد است او * ميرود جويان مفلس سو بسو
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1783 | على اكبر دهخدا