نازپرورد هوا با نفس نتواند غزا زن كه باشد لايق معجر چه مرد مغفر است .
جامى .
ناز ديگر است و جنگ ديگر
يا ) جنگ جنگ است و ناز ناز .
تمثل :
دل چو بردى جان مبر اى جنگجوى از بهر آنك * گفتهاند اندر مثل جنگ است جنگ و ناز ناز .
برهان الدين بزاز .
اشاره :
عاجز شدن اى دوست ز ناز تو عجب نيست * كين قاعدهء ناز تو جنگ است نه بازى .
فلكى شيروانى .
ناز را روئى ببايد همچو ورد گر ندارى گرد بدخوئى مگرد زشت باشد روى نازيبا و ناز صعب باشد چشم نابينا و درد .
سنائى .
ناز عروس به جهاز است .
نظير : زنى كه جهاز ندارد اين همه ناز ندارد . كل ذات ذيل تختال .
ناز كردن خوشتر آيد از شكر ليك كم خايش كه گردد صد خطر
( . . . اى بسا نازا كه گردد آن گناه * افكند هر بنده را از چشم شاه
ايمنآباد است آن راه نياز * ترك نازش گير و با آن ره بساز . )
مولوى .
نازكش دارى ناز كن ندارى پايت را دراز كن .
ناز كم كن چونكه ريش آوردهاى .
ريش خود را خندهزارى كردهاى . . . )
مولوى .
نازموده رنج سفر نتوان يافت ره بگنج وطن .
( اى پسر . . . )
شمس العلماء قريب ربانى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
نازنين جمله نازنين بيند .
نظر پاك اينچنين بيند . . . )
سنائى .
ناسپاس را به خود راه مده .
خواجه عبد اللّه انصارى .
ناشسته روى .
بىسروپا . ناچيز ، بىارز .
مثال :
آب هست از بهر هر ناشستهروى * گر تو هم ناشستهروئى آب جوى
چند باشد همچو آب روشنست * روى هر ناشستهروئى ديدنت ،
عطار .
زانچه آن خود هست بوئى نيست اين * كار هر ناشستهروئى نيست اين .
عطار .
دور مشتى جاهل ناشستهروى اندر گذشت * دور دور يوسف است آن پادشاه بندهوار .
سنائى .
كه ز هر ناشستهروئى گپ زنى * شرم دارى از خداى خويش نى .
مولوى .
از چه ناشسته رخم ميخوانى * كه رخم شسته به خون جگر است .
كمال اسمعيل .
گلخنى مفلس ناشستهروى * مرد سراپردهء انوار نيست .
عطار .
كيسههاى زر بدوزيد است او * ميرود جويان مفلس سو بسو