تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1781

مساهمون:

ص١٧٨١

ناچار خوشه‌چين بود آنجا كه خرمن است .

چار فرياد خيزد ز درد .

هم از خبث نوعى در او درج كرد * كه . . . )
سعدى . نظير :
چوب را چون بشكنى گويد طراق * اين طراق از چيست از درد فراق .
مولوى . هركه را دردى رسد ناچار گويد واى را . كل حرباء اذا اكره صل . ميدانى .

ناچاريرا چه ديده‌اى .

گاه سختى مرد بهر ناخواستى تن دهد .
ناجوانمرديست چون جانوسيار و ماهيار يار دارا بودن و دل با سنكدر داشتن . قاآنى .

ناخن بدندان گرفتن .

متحير شدن . مثال :
بديشان از غنيمت داد چندان * كه خلقى ماند از آن ناخن بدندان .
نزار قهستانى . نظير : انگشت به دهان گرفتن .

ناخنت مباد كه پشت بخارى .

ناخن خشك است .

نظير : آب از دستش نميچكد .

ناخنكى صاصب سليقه مىشود .

رجوع به : خر ناخنكى . . . ، شود .

ناخنه بر ديده رستن .

مثال :
حيف است اين ز گردش ايام و چاره نيست * كاين ناخنه بديدهء ايام دربرست .
خاقانى .

ناخواست را بهانه بسيست .

تمثل :
سيرى از من نپرسمت كه چرا * زانكه ناخواست را بهانه بسيست .
عمادى شهريارى . نظير : شب‌هاى چهارشنبه هم غش مىكند . رجوع به : فقرهء بعد شود :

ناخواست را چه چاره .

تمثل :
گر دوستيت جرم است آن جرم كرده آمده * از بهر اين نگيرند از دوستان كناره جرمى كه از تو آمد بر خويشتن گرفتم * بسيار جهد كردم ناخواست را چه چاره .
رفيع مروزى . رجوع به : فقرهء قبل شود .

ناخواسته دادن سخاست كه دادن بعد از خواستن مكافات خواهش باشد .

از سخنان افلاطون . نقل از تاريخ گزيده .

ناخوانده بخانهء خدا نتوان رفت .

از جامع التمثيل . نظير : تا نخوانند مرو . تا نخوانندت مرو از هيچ در . تات نخوانند همىباش لنگ .
خوارى بيند ز ميزبان بضيافت * مرد كه ناخوانده شد بخوانى مهمان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1781 | على اكبر دهخدا