ناچار خوشهچين بود آنجا كه خرمن است .
چار فرياد خيزد ز درد .
هم از خبث نوعى در او درج كرد * كه . . . )
سعدى .
نظير :
چوب را چون بشكنى گويد طراق * اين طراق از چيست از درد فراق .
مولوى .
هركه را دردى رسد ناچار گويد واى را . كل حرباء اذا اكره صل . ميدانى .
ناچاريرا چه ديدهاى .
گاه سختى مرد بهر ناخواستى تن دهد .
ناجوانمرديست چون جانوسيار و ماهيار يار دارا بودن و دل با سنكدر داشتن .
قاآنى .
ناخن بدندان گرفتن .
متحير شدن . مثال :
بديشان از غنيمت داد چندان * كه خلقى ماند از آن ناخن بدندان .
نزار قهستانى .
نظير : انگشت به دهان گرفتن .
ناخنت مباد كه پشت بخارى .
ناخن خشك است .
نظير : آب از دستش نميچكد .
ناخنكى صاصب سليقه مىشود .
رجوع به : خر ناخنكى . . . ، شود .
ناخنه بر ديده رستن .
مثال :
حيف است اين ز گردش ايام و چاره نيست * كاين ناخنه بديدهء ايام دربرست .
خاقانى .
ناخواست را بهانه بسيست .
تمثل :
سيرى از من نپرسمت كه چرا * زانكه ناخواست را بهانه بسيست .
عمادى شهريارى .
نظير : شبهاى چهارشنبه هم غش مىكند . رجوع به : فقرهء بعد شود :
ناخواست را چه چاره .
تمثل :
گر دوستيت جرم است آن جرم كرده آمده * از بهر اين نگيرند از دوستان كناره
جرمى كه از تو آمد بر خويشتن گرفتم * بسيار جهد كردم ناخواست را چه چاره .
رفيع مروزى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
ناخواسته دادن سخاست كه دادن بعد از خواستن مكافات خواهش باشد .
از سخنان افلاطون . نقل از تاريخ گزيده .
ناخوانده بخانهء خدا نتوان رفت .
از جامع التمثيل . نظير : تا نخوانند مرو .
تا نخوانندت مرو از هيچ در . تات نخوانند همىباش لنگ .
خوارى بيند ز ميزبان بضيافت * مرد كه ناخوانده شد بخوانى مهمان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .