مويت خونى كه آيد از نافه برون * رويت مشكى ناشده در نافه درون )
ظهير فاريابى « 1 »
نظير :
لقد علم الحى اليمانون اننى * اذا قلت اما بعد انى خطيبها .
ميل خير بخير است و ميل شر سوى شر .
( اگر بجنس ستورى يكى بود خر و اسب * باسب تازى هرگز چگونه ماند خر
ميان زاغ سياه و ميان باز سفيد * شنيدهام ز حكيمى حكايت دلبر
بباز گفت سيه زاغ هردو يارانيم * كه هردو مرغيم از اصل جنس يكديگر
جواب داد كه مرغيم جز بجاى هنر * ميان طبع من و تو ميانه هست نگر
خورند از آنكه بماند ز من ملوك زمين * تو از پليدى مردار پر كنى ژاغر
مرا نشست بدست ملوك دهر در است * ترا نشست بويرانى و ستودان در
ز رحمت است مرا رنگ و رنگ تو ز عذاب * كه من بفال ز معروفم و تو از منكر
ملوك ميل سوى من كنند و سوى تو نه * كه . . . . . . )
عنصرى .
ميل دونان بسوى دون باشد .
مردمان سوى مردمى يازند . . . )
كمال اسمعيل .
ميل سواريست ترا گوشدار اسب .
در عدل كوش تا بودت ملك در قدم . . . )
كاتبى .
مى لعل خور خون دلها مريز تو خاكى چو آتش مشو تند و تيز .
فردوسى .
مى لعلگون خوشتر است اى سليم ز خونابهء اندرون يتيم .
فردوسى .
نظير :
اى مفتى شهر از تو پركارتريم * با اينهمه مستى از تو هشيارتريم
تو خون كسان خورى و ما خون رزان * انصاف بده كدام خونخوارتريم .
خيام .
ميلفنج دشمن كه دشمن يكى فزون است و دوست ار هزار اندكى .
منسوب برودكى . رجوع به : اندك شمر ار . . . ، شود .
ميل معشوقان نهان است و ستير ميل عاشق با دو صد طبل و نفير .
مولوى .
معروف چنين است : عشق معشوقان . . . عشق عاشق . . .
ميل مهر و مهر عشق و عشق خونخور مىشود .
ميل مو و رو و لعلش مىكنى اى دل ولى . . . )
كاتبى . رجوع به : الجنس الى الجنس . . . ، شود .
ميل و شهوت گر كند دلرا و كور تا نمايد گرگ يوسف شهد شور .
مولوى .
ميمونبازى كردن ( يا ) درآوردن .
مثال :
ور هميخواهى كنى بازى تو با حوران خلد * پس در اين بازار دنيا بوزنه بازى مكن .
سنائى .
هامش
( 1 ) اين رباعى بنام كمال اسمعيل نيز ضبط شده است .