ميمون بلاگردان طويله است .
جامع التمثيل . نظير : سگ خانه باش كوچك خانه مباش .
ميمون در حمام بچهاشرا زير پاش ميگذارد .
درگاه سختى مهر بكاهد . رجوع به : فقرهء بعد ، شود .
ميمون را كون سوخت بچه را به زير گرفت .
جامع التمثيل : رجوع به : ملك الموت من نه مهستيم ، شود .
مينداز سنگ گران از برت كه چون بازگردد فتد بر سرت .
اسدى .
مينديش از آن كان نشايد بدن كه نتوانى آهن به آب آزدن .
فردوسى .
مىنكردندى چنين فرياد و ويله انبيا گر نبودى اين شب تاريك دنيا را سحر .
مرحوم اديب .
مىنگرود دون مگر سوى دون .
همىگفت گوينده با ارغنون * كه . . . )
مرحوم اديب .
رجوع به : الجنس الى الجنس . . . ، شود .
مىنگنجد بزورقى دريا .
بحر از لوله كى شود پيدا . . . )
بهاء الدين ولد .
مىنيايد هرگز ز گرگ چوپانى .
عنان قافلهء دل بدست آز مده * كه . . . )
قاآنى .
نظير : نايد از گرگ پوستيندوزى .
ميوه از درخت بيد نبايد جست .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
ميوهام داد آسمان وقتى كه دندان را گرفت .
وقت پيرى آمد آن سيب زنخدانم بدست . . . )
رجوع به : آن يكى خر داشت . . . ، شود .
ميوه در خواب روزى است از شاه ليك نندر زمان كه اندر گاه .
سنائى .
پاسخ و گزارهء ميوه روزى آجل از شاه است .
ميوه ز ميوه رنگ گيرد
بلى . . . ز خوبان خوبرو خوبى پذيرد . )
جامى . نظير :
انگور گيرد ز انگور رنگ .
رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
ميوهاى كان به تيرماه رسد چه طمع دارى از گه آزار .
سنائى .
ميوه مرگ است تخم آدم را .
مايه زهر است نوش عالم را . . . )
خاقانى .
ميهمان سخت عزيز است و ليكن چو نفس خفقان آرد اگر آيد و بيرون نرود .
رجوع به : مهمان تا سه روز . . . ، شود .
ميهمان محسنان بايد شدن .
بهر اين گفتند دانايان بفن . . . )
مولوى .