زان پس كه هزار غصه خوردم * در بندگيت سه سال آزاد
گفتم شودم حراست افزون * چون هركس را زيادتى زاد
افزون نشد اين و آنچه خود بود * يكبارگى از قلم بيفتاد
از صورت حال خود بر اين شكل * دانى كه چه آيدم همىياد
خر رفت كه آورد سروئى * ناورد سرو دو گوش بنهاد .
كمال اسمعيل .
ذهب الحمار يطلب قرنين فعاد مصلوم الاذنين . رجوع به : آن يكى خر داشت . . . ، شود .
مسلمان نشنود كافر نبيند .
بگو تا آتش جانم نشيند . . . )
سوال و جواب شمر و يزيد در شبيه ورود بشام .
مسلم كسى را بود روزه داشت كه درماندهاى را دهد نان چاشت و گرنه چه حاجت كه زحمت برى ز خود باز گيرى و هم خود خورى .
سعدى
نظير : رب صائم ليس له من صومه الا الجوع و العطش . حديث . اذا صمت فليصم سمعك و بصرك و لسانك . حديث . و رجوع به : روزهدار و به ديگران بخوران . . . ، شود .
مسلمند ظريفان به سست پيمانى .
هميشه سست بود در وصال پيمانت . . . ، )
وطواط .
مسيح پيمبر چنين كرد ياد كه پيچد خرد چون بپيچى ز داد .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
مسى كز آن مرا دستينه سازند به از سيمى كه در دستم گدازند .
نظامى .
نظير :
بس پربهاست عمر و ليكن شكسته به * آن جام گوهرى كه در او خون خود خورم .
مجير بيلقانى .
مرا آن طشت زرين نيست درخور * كه دشمن خون من ريزد به دو در .
ويس و رامين .
مشبه به از مشبه اقوى بايد .
نظير :
كسى بهشت نگويد ببوستان ماند .
سعدى .
زشت باشد كه بگوئى بشمر مانديم .
فرخى .
مشتاقى است مايهء مهجورى .
آرى مجرب است كه در هر باب . . . )
ايرج ميرزا .
مشتاقى به كه ملولى .
نظير : دورى و دوستى . زرغبا تزدد حبا . حديث .
مشت با درفش زدن .
رجوع به : مشت و درفش ، شود .
مشت باز شدن كسى را .
آشكارا شدن ضعف و ناتوانى يا دروغ و يا عيبى ديگر از او .
مثال :
فلان سفينه كه بر فضل من نهاد انگشت * بمجمع فضلا باز شد مر او را مشت .
ملك الشعراء بهار
گر اثرى ماند از انگشت تو * باز شود مشت من و مشت تو .
ايرج ميرزا .
مشت بهتر ز سنگ مشتا سنگ .
تيغ خوشتر ز طعنهء دشمن . . . )
على شطرنجى .
مشت در كونى .
زيان و آسيبى خرد پس از زيان و آسيبى بزرگ ، و مشت اين تعبير مثلى