تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1711

مساهمون:

ص١٧١١
زان پس كه هزار غصه خوردم * در بندگيت سه سال آزاد گفتم شودم حراست افزون * چون هركس را زيادتى زاد افزون نشد اين و آنچه خود بود * يكبارگى از قلم بيفتاد از صورت حال خود بر اين شكل * دانى كه چه آيدم همىياد خر رفت كه آورد سروئى * ناورد سرو دو گوش بنهاد .
كمال اسمعيل . ذهب الحمار يطلب قرنين فعاد مصلوم الاذنين . رجوع به : آن يكى خر داشت . . . ، شود .

مسلمان نشنود كافر نبيند .

بگو تا آتش جانم نشيند . . . )
سوال و جواب شمر و يزيد در شبيه ورود بشام .
مسلم كسى را بود روزه داشت كه درمانده‌اى را دهد نان چاشت و گرنه چه حاجت كه زحمت برى ز خود باز گيرى و هم خود خورى . سعدى نظير : رب صائم ليس له من صومه الا الجوع و العطش . حديث . اذا صمت فليصم سمعك و بصرك و لسانك . حديث . و رجوع به : روزه‌دار و به ديگران بخوران . . . ، شود .

مسلمند ظريفان به سست پيمانى .

هميشه سست بود در وصال پيمانت . . . ، )
وطواط .
مسيح پيمبر چنين كرد ياد كه پيچد خرد چون بپيچى ز داد . فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
مسى كز آن مرا دستينه سازند به از سيمى كه در دستم گدازند . نظامى . نظير :
بس پربهاست عمر و ليكن شكسته به * آن جام گوهرى كه در او خون خود خورم .
مجير بيلقانى .
مرا آن طشت زرين نيست درخور * كه دشمن خون من ريزد به دو در .
ويس و رامين .

مشبه به از مشبه اقوى بايد .

نظير :
كسى بهشت نگويد ببوستان ماند .
سعدى .
زشت باشد كه بگوئى بشمر مانديم .
فرخى .

مشتاقى است مايهء مهجورى .

آرى مجرب است كه در هر باب . . . )
ايرج ميرزا .

مشتاقى به كه ملولى .

نظير : دورى و دوستى . زرغبا تزدد حبا . حديث .

مشت با درفش زدن .

رجوع به : مشت و درفش ، شود .

مشت باز شدن كسى را .

آشكارا شدن ضعف و ناتوانى يا دروغ و يا عيبى ديگر از او . مثال :
فلان سفينه كه بر فضل من نهاد انگشت * بمجمع فضلا باز شد مر او را مشت .
ملك الشعراء بهار
گر اثرى ماند از انگشت تو * باز شود مشت من و مشت تو .
ايرج ميرزا .

مشت بهتر ز سنگ مشتا سنگ .

تيغ خوشتر ز طعنهء دشمن . . . )
على شطرنجى .

مشت در كونى .

زيان و آسيبى خرد پس از زيان و آسيبى بزرگ ، و مشت اين تعبير مثلى