مستسقى را چه راحت از كوزه .
در كوزه نگر به شكل مستسقى . . . )
خاقانى .
مستك شدهاى همىندانى پس و پيش .
از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .
مست گويد همه بيهوده سخن سخن مست تو بر مست مگير .
( صاحبا بنده اگر جرمى كرد * ناوك قهر تو در شست مگير .
ور بمستى ادبى گوش نداشت * خرده زو نيست و گر هست مگير
بشنو از شعر امير الشعرا * يكدو بيت و سخنش پست مگير . . .
هركه او گيرد بر دست شراب * هرچه او گويد بر دست مگير . )
ابن يمين .
رجوع به : از مست سخن مگير . . . ، شود .
مستمع چون نيست خاموشى به است نكته از نااهل اگر پوشى به است .
منسوب بمولوى .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
مستمع صاحب سخن را بر سر كار آورد .
نظير :
سخن را نيوشنده بايد نخست * گهر بىخريدار نايد درست .
نظامى .
گر سخنكش بينم اندر انجمن * صد هزاران گل برويم زين چمن
ور سخنكش بينمت اى زن به مزد * ميگريزد نكته از پيشم چو دزد .
مولوى .
گرچه ناصح را بود صد داعيه * پند را اذنى ببايد واعيه
تو به صد تلطيف پندش ميدهى * او ز پندت مىكند پهلو تهى
يك كس نامستمع زاستيز و رد * صد كس گوينده را عاجز كند .
مولوى .
گر هزاران طالبند و يك ملول * از رسالت باز ميماند رسول .
مولوى .
جذب سمع است ار كسى را خوش لبيست * گرمى و وجد معلم از صبى است
چنگئى كو درنوازد بيست و چار * چون نيابد گوش گردد چنگوار
نى حراره يادش آيد نى غزل * نى ده انگشتش بجنبد در عمل
گر نبودى گوشهاى غيبگير * وحى ناوردى ز گردون يك بشير
گر نبودى ديدههاى صنعبين * نى فلك گشتى نه خنديدى زمين
آب تتماجى نريزى در تغار * تا سگ چندى نباشد طعمهخوار .
مولوى .
مستمع چون تشنه و جوينده شد * واعظ ار مرده بود گوينده شد
اين سخن شير است در پستان جان * بىكشندهء خوش نميگردد روان
مستمع چون تازه آيد بىملال * صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال .
مولوى .