تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1708

مساهمون:

ص١٧٠٨

مستسقى را چه راحت از كوزه .

در كوزه نگر به شكل مستسقى . . . )
خاقانى .

مستك شده‌اى همىندانى پس و پيش .

از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .
مست گويد همه بيهوده سخن سخن مست تو بر مست مگير .
( صاحبا بنده اگر جرمى كرد * ناوك قهر تو در شست مگير . ور بمستى ادبى گوش نداشت * خرده زو نيست و گر هست مگير بشنو از شعر امير الشعرا * يكدو بيت و سخنش پست مگير . . . هركه او گيرد بر دست شراب * هرچه او گويد بر دست مگير . )
ابن يمين . رجوع به : از مست سخن مگير . . . ، شود .
مستمع چون نيست خاموشى به است نكته از نااهل اگر پوشى به است . منسوب بمولوى . رجوع به : فقرهء بعد شود .

مستمع صاحب سخن را بر سر كار آورد .

نظير :
سخن را نيوشنده بايد نخست * گهر بىخريدار نايد درست .
نظامى .
گر سخن‌كش بينم اندر انجمن * صد هزاران گل برويم زين چمن ور سخن‌كش بينمت اى زن به مزد * ميگريزد نكته از پيشم چو دزد .
مولوى .
گرچه ناصح را بود صد داعيه * پند را اذنى ببايد واعيه تو به صد تلطيف پندش ميدهى * او ز پندت مىكند پهلو تهى يك كس نامستمع زاستيز و رد * صد كس گوينده را عاجز كند .
مولوى .
گر هزاران طالبند و يك ملول * از رسالت باز ميماند رسول .
مولوى .
جذب سمع است ار كسى را خوش لبيست * گرمى و وجد معلم از صبى است چنگئى كو درنوازد بيست و چار * چون نيابد گوش گردد چنگ‌وار نى حراره يادش آيد نى غزل * نى ده انگشتش بجنبد در عمل گر نبودى گوشهاى غيب‌گير * وحى ناوردى ز گردون يك بشير گر نبودى ديده‌هاى صنع‌بين * نى فلك گشتى نه خنديدى زمين آب تتماجى نريزى در تغار * تا سگ چندى نباشد طعمه‌خوار .
مولوى .
مستمع چون تشنه و جوينده شد * واعظ ار مرده بود گوينده شد اين سخن شير است در پستان جان * بىكشندهء خوش نميگردد روان مستمع چون تازه آيد بىملال * صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال .
مولوى .