فهم سخن گر نكند مستمع * قوت طبع از متكلم مجوى
فسحت ميدان ارادت بيار * تا بزند مرد سخنگوى گوى .
سعدى .
عطار در دل و جان اسرار دارد از تو * چون مستمع نيابد پس چون كند روايت .
عطار .
مست و بنگى را طلاق و بيع نيست همچو طفل است او معاف و معتفى است
( . . . بار كه نهد در جهان خر كره را * درس كه دهد پارسى بومره را
بار برگيرند چون آمد عرج * گفت حق ليس على الاعرج حرج . )
مولوى .
مستورى بىبى ( يا ) مريم ، از بىچادريست .
تمثل :
نيست دشمنرا تقاعد جز كه از بىقوتى * هست مستورى مريم از چه از بىچادرى .
سلمان ساوجى .
نظير :
سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است .
حمام نرفتن بىبى از بىچادريست . رجوع به : از غم بىآلتى . . . ، شود .
مستوفى سند ميخواهد قاضى گواه .
از مجموعهء امثال طبع هند .
مستهء چرغ كى شود عصفور .
( طعمهء شير كى شود راسو . . . )
مسعود سعد سلمان .
مسته خور شدن .
مثال : و ديگر سهو آن بود كه تركمانانرا كه مستهء خراسان بخورده بودند و سلطان ايشانرا بشمشير به بلخان كوه انداخته بود استمالت كردند و بخواندند تا زيادت لشگر باشد و ايشان بيامدند . . . و آخر بسر عادت خويش كه غارت بود باز شدند .
ابو الفضل بيهقى . نظير : چشتهخور شدن .
مستى آرد باده چو ساغر دو شود
دل بيش كشد رنج چو دلبر دو شود * سر گردد رنجور چو افسر دو شود . . .
گردد كده ويران چو كديور دو شود . )
مسعود سعد سلمان .
مستى به نخست باده سخت است
. . . افتادن نافتاده سخت است . )
نظامى .
مستى حماقت را افاقت نيست .
مرزباننامه .
مستى در قدح بازپسين بود .
تمثل : هميشه از شراب چنان برخيز كه هنوز دو سه قدح شرابرا جاى بود و پرهيز كن از لقمهء سيرى و قدح مستى كه سيرى و مستى نه همه در طعام و شراب بود كه سيرى در لقمهء بازپسين بود و مستى در قدح بازپسين . از قابوسنامه .
مستى غرور سخت زشت است غم نيست كه مست باده باشيم .
عطار .
مستى غمزهء خوبان ز خمار افزايد .
از سر كسر شدن فتح زيادت چه عجب . . . )
سلمان ساوجى .
مستى و بيخودى ز شرب شراب آنكه تازيست بد بود در خواب وانكه او پارسيست روزى دان سرفرازى و نيكروزى دان .
سنائى .
گزارهء رؤياى مستى و بىخودى براى عرب بد و براى پارسى روزى و سرفرازى باشد .