تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1714

مساهمون:

ص١٧١٤

مشك در آستين نهفتن .

رجوع به : آفتاب به گل . . . ، شود .

مشك را با سير آزمايند .

زرى كه به آتشت شناسند * مشكى كه بسيرت آزمايند .
خاقانى .

مشك را بباد سپردن .

تمثل :
سپردم مشك خود باد بزان را * هميدون ميش خود گرگ ژيان را .
ويس و رامين . نظير . گوشت بگربه ، دنبه بگرگ ، بگربه . گله بگرگ سپردن .

مشك را چون توان نهفت آخر .

هم ببايد سخن بگفت آخر . . . )
اوحدى .

مشك ريزد بويش نريزد .

بزرگ‌زاده درويش تواند شد ليكن اصالت و بزرگى او هميشه برجاست . تمثل :
يكى داستان زد تهمتن بر اوى * كه گر مشك ريزد نريزدش بوى .
فردوسى . نظير :
مى بريزد نريزد از مى بوى .
رودكى . و رجوع به : از اسب افتاده‌ايم . . . ، شود .

مشكلات عالم غدار نتوان كرد حل .

حادثات گنبد دوار نتوان كرد دفع . . . )
عبد الواسع جبلى .
مشكل بود اى اسير گمراه گند بغل و نديمى شاه . امير حسينى .

مشكل دو تا شد .

نظير : ما ازددت الا عمى .

مشك لولى نه لايق جيب است

. . . روستائى كه مى خورد عيب است . )
اوحدى . نظير :
حب لولى گر از شكر باشد * حبة القلب را تبر باشد مشكلى نيست كه آسان نشود * مرد بايد كه هراسان نشود .
رجوع به : مرگ چاره ندارد ، شود .
مشك و پشكت يكيست تا تو همى ناك ده را ندانى از عطار . سنائى . نظير : آماس از فربهى بدان .

مشك و جگر .

شنيده‌ام صنما من كه بار مشك كنند * از آن جگر كه ز آتش به دو رسيده اثر .
ازرقى .
جائى كه همىنفس زند مشك * از سوختهء جگرچه خيزد .
جمال الدين عبد الرزاق .
مشك را چون بوى نقصان ميپذيرد از جگر * گل چگونه بوى مشكين از جگر ميآورد .
عطار . نظير : زعفران و گوشت گاو . و رجوع به : جگر و مشك ، شود .

مشك و كافور .

دو ضد .
ناسپاسى بفعل كافور است * كان همه بوى مشك بربايد .
خاقانى .