مشك در آستين نهفتن .
رجوع به : آفتاب به گل . . . ، شود .
مشك را با سير آزمايند .
زرى كه به آتشت شناسند * مشكى كه بسيرت آزمايند .
خاقانى .
مشك را بباد سپردن .
تمثل :
سپردم مشك خود باد بزان را * هميدون ميش خود گرگ ژيان را .
ويس و رامين .
نظير . گوشت بگربه ، دنبه بگرگ ، بگربه . گله بگرگ سپردن .
مشك را چون توان نهفت آخر .
هم ببايد سخن بگفت آخر . . . )
اوحدى .
مشك ريزد بويش نريزد .
بزرگزاده درويش تواند شد ليكن اصالت و بزرگى او هميشه برجاست .
تمثل :
يكى داستان زد تهمتن بر اوى * كه گر مشك ريزد نريزدش بوى .
فردوسى .
نظير :
مى بريزد نريزد از مى بوى .
رودكى . و رجوع به : از اسب افتادهايم . . . ، شود .
مشكلات عالم غدار نتوان كرد حل .
حادثات گنبد دوار نتوان كرد دفع . . . )
عبد الواسع جبلى .
مشكل بود اى اسير گمراه گند بغل و نديمى شاه .
امير حسينى .
مشكل دو تا شد .
نظير : ما ازددت الا عمى .
مشك لولى نه لايق جيب است
. . . روستائى كه مى خورد عيب است . )
اوحدى .
نظير :
حب لولى گر از شكر باشد * حبة القلب را تبر باشد
مشكلى نيست كه آسان نشود * مرد بايد كه هراسان نشود .
رجوع به : مرگ چاره ندارد ، شود .
مشك و پشكت يكيست تا تو همى ناك ده را ندانى از عطار .
سنائى .
نظير : آماس از فربهى بدان .
مشك و جگر .
شنيدهام صنما من كه بار مشك كنند * از آن جگر كه ز آتش به دو رسيده اثر .
ازرقى .
جائى كه همىنفس زند مشك * از سوختهء جگرچه خيزد .
جمال الدين عبد الرزاق .
مشك را چون بوى نقصان ميپذيرد از جگر * گل چگونه بوى مشكين از جگر ميآورد .
عطار .
نظير : زعفران و گوشت گاو . و رجوع به : جگر و مشك ، شود .
مشك و كافور .
دو ضد .
ناسپاسى بفعل كافور است * كان همه بوى مشك بربايد .
خاقانى .